این روزها سخت گذشت.خیلی سخت. پس از رویدادی که برای فراز(یکی شاگردانم)رخ داد(واقعا رخ داد؟!) ناراحتی مرگ او یک سو...دیدن ناراحتی و غم خانواده اش سوی دیگر ...و سخت تر از همه ناراحتی دوستان فراز(دیگر شاگردانم) بود....اما پیچیده تر از همه انتظاری است که از من می رفت(می رود)دلداری(به خودم و دیگران)مراقب حال روحی بچه ها بودن (پیمان و دیگر بچه ها) و در خواست پدر و مادر فراز عزیز از من برای صحبت در مراسم فراز ...فراز دوست داشتنی...
چه گفتم...چه کردم ...به مادر فراز ...به پدر فراز...برای آیلار در روز مراسم ...به شاگردانم و دوستان فراز در بیمارستان و در مراسم...از همه مهمتر...به خودم ...به خودم چه گفتم و برای خودم چه کردم....به جز این آخری بقیه را به خاطر ندارم...اما میدانم به خودم چه گفته ام....در روز مراسم فراز حرفهای کمی زدم و حرفهای بسیاری را نگفتم...آنقدر نگفتم که خودم هم حرصم در آمد.....دنیای پیچیده ای است و این دنیای پیچیده خدایی دارد پیچیده تر و لج درآور تر...آنقدر که تا می خواهی نفسی از سر لذت و رضایت بکشی به تو یاد آوری می کند که من اینجایم....
پس نوشته:در روز مراسم خیلی...خیلی دوست داشتم کسانی دیگر هم در مراسم می بودند....شاید همه ی ما دوست داشتیم تا باشند....دنیای غریبی است...به همان اندازه که مرگ فراز غریب بود...برای فراز عزیز و دوست داشتنی آرزوی شادی روح و آرامش دارم...برای همه مان آرزوی آرامش دارم.
===========
دنباله نوشت:
عادت ندارم برای نوشته هام توضیحی بعدا بنویسم اما این یکی احتمالا لازمه:
اونجایی که میگم خدا لج آدمو در میاره و....خدا پیچیده ترهست....و...ببینید...من خدایی رو تو ذهنم دارم که نشسته و داره لذت کاراشو می بره(خودشم اینو میگه...نمیگه؟)توی کامل بودن کارای این خدا هم هیچ شکی ندارم..نخواستم کامل بگم...اما کامل شده ی اون جمله اینه که:"وقتی نفسی از سر لذت و رضایت و غرور(همه می دونید که من مغرورم...فراوون) بکشی به تو یاد آوری میکنه که من هستم...و تو هنوز مونده تا مغرور بشی..." خدا هم زیباست...خدا هم لج در میآره...خدا هم شیطنت داره...خدا هم لذت میبره....خدای من خدای زیبایی هاست...و خیلی خیلی خیلی پیچیده است...