تبليغاتX
باغ به باغ

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

سلام به همه.....خیلی وقته چیزی ننوشتم و خیلی ها هی می آمدند و می رفتند و ....به هر حال بالاخره تصمیم گرفتم ....دیگه نمی نویسم (اینجا و در این وبلاگ....)همین....شاد باشید و زیبا.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:36  توسط محمد رضا نوروزی  | 

دو هفته ی پیاپی در دو کافه.یکی در قم دیگری در تهران. بار اول با ۴ دانشجوی جدید.شب دوم با ۴ دانشجوی قدیم.(خیلی قدیم) و هر دو به گونه ای زیبا و لذت بخش.شب اول گفتگو هایی از درد های امروز دانشگاه و تلاششان برای آینده ای مطمئن تر و زیبا تر.شب دوم مرور بخش های زیادی از گذشته و بخش هایی از آینده.این نشستن ها با دانش آموزان و دانش جویانم را دوست دارم.شب دوم را به خنده و شوخی  و قهقهه های زیاد گذراندیم.از ژای خشایار و سیب هایش گفتیم. از آموختن و آموزاندن محیط زیست با سرکرده ی پازسی ها.با دو سارای  "با" و "سا"خندیدیم تا سرحد خفه شدن و با لنا مرور کردیم خاطرات زیادی از مدرسه و رصد خانه و...دو شب در دو هفته ی پیاپی در دو کافه با ۸ دانش جو.قدیم و جدید....شبهای خاطره انگیز و خاطره سازی هستند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:16  توسط محمد رضا نوروزی  | 

توی فرهنگسرای بهمن کارمون تموم میشه.مثل همه ی ۴ شنبه ها ی زمستانی تا ۷ اونجا هستیم.گروهی فعال و آینده نگر و شاد و پرانرژی...کار ها رو که تموم میکنیم طبق همیشه بچه ها منتظر میمونند تا با هم راه بیافتیم و راه می افتیم...اما من فقط تا انقلاب باهاشون همراه میشم. از اونجا با دوستی تازه پیاده راه میافتیم تا میدان توحید(آنوقت ها هنوز میدان بود)به توحید میرسیم.او به منزل رسیده و  حرف ماتازه گل انداخته...پس می ایستیم و تا ۱۰ شب حرف میزنیم.از ادبیات و انجمنی که او در آن است...از بچه های انجمن و برنامه های پیش رو....و این آغاز ماجرایی است دیرپا و زیبا....راهی که سخت است ُنرفتنی است 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:25  توسط محمد رضا نوروزی  | 

من تو را دیدم

چون درختان،چون دشت

من تو را بوییدم

چون گلی نورسته در پهنای دشت

من تورا عاشق شدم

چون تمام قهرمانان یک سرگذشت

 

من تو را عاشق شدم

چون می توان با تو نوشت

             از تمام ترس های سرنوشت

چون می توان با تو گذشت

             از تمام دور دستی های دشت

 

من تو را عاشق شدم

چون پرستو ها تورا آورده اند

مرغان خوشخوان با صدایت خوانده اند

چون ستاره ها با تو سوسو می زنند

مرغ حق هم با تو هوهو می زند

 

من تو را عاشق شدم

چون تورا عاشق شدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:15  توسط محمد رضا نوروزی  | 

همیشه خیلی چیزها است که میتونم ببینم....خیلی یزها است که می تونم بشنوم...خیلی زیاد...خیلی زیاد میتونم کار هایی را انجام بدهم که دیگران نمی توانند...و اینها زندگی من رو تشکیل میدهند...اما زندگی چیز دیگری است هنوز(و خیلی وقت های دیگر)آن چیزهای دیگری که نمیبینم...نمی شنوم و نمیتوانم...آنها هستند که مرا افسون میکنند....زندگی چیز دیگری است...

===========

اینها بخشی از مقدمه ی یک کتاب است...شاید به زودی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:37  توسط محمد رضا نوروزی  | 

۱========

صبح می شود

و آفتاب غرقه در خون خویش

                سرک می کشد

صبح تمام می شود

            و آفتاب غرق می شود میان خون خود

                                                 و می رود

۲=========

فرو می خورم بغض همواره ام  را

و فکر می کنم

چه ساده است رسیدنت

چه سخت است نگاه کردنت

                 و فکر می کنم

تو را خواسته ام،نخواسته ام ،فرو خورده ام بغض خویش را

                                                        تو را خواسته ام

                                                           نه خواسته ام

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 13:2  توسط محمد رضا نوروزی  | 

هوا که گرم میشه...حسابی که داغ میشه هوس بارون میکنم...همیشه...گاهی هم(فقط گاهی)یاد برف میافتم.دو سال قبل بود(گیرم یه چند روزی بیشتر از دو سال)توی گرمای تیر ماه یکهو دلم بارون خواست...آسمون هم یکهو حرف دلم و شنید و خلاصه زمین و زمان و به هم زد ....بارون اومد...شب...نیمه های شب بود...آسمون می بارید و دل من هم...این صدای سهیل نفیسی هم که همه چیز و با هم ژیوند میداد....شادی و غم وزیبایی و ....سهیل خان می خوند و بارون میبارید و....خلاصه به کاکلی که رسید دیگه دوام نیاوردم...هزار کاکلی شاد در گلوی من بود(حالا گیریم که همیشه هم شاد نبوده)  اما به هر حال کلمه بود که نوک زبونم گیر میکرد....و ...کاکلی آمد...حالا...این شبای گرم تابستون دوباره واژه ها هستند که نوک زبونم بند اومدند و منتظر ژریدن هستند...من هم منتظر بارون و...

دو سال گذشت...به همین سادگی...به همین سادگی...به...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:18  توسط محمد رضا نوروزی  | 

نمی نویسم...مدتهاست که نمی نویسم....تا شاید تو بخونیش....اونچی که ننوشتنی است ولی خواندنی...نمی نویسم....اونهمه حرف را نگه میدارم تا تو بخونی...تا تو بفهمی....تا همه بفهمند...شاید...می خواهم بروم...آنقدر بروم که به خانه برسم درست برعکس کلاغ همه ی قصه های ایرانی...آیا میرسم؟آیا میرسیم؟می خواهم بروم...می خواهم بنویسم...می خواهم که بدانی...می خواهم که بفهمی....

پس نوشت: غیبت عشقه که ما رو میکشه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 13:20  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امسال یک برنامه ی بسیار زیبا و مهیج برای جشنواره ی ساعت آفتابی در اصفهان خواهد بود. مجری آن مرکز نجوم ادیب است و همه با هم می توانیم در این برنامه ی زیبا و مهیج شرکت کنیم....برای اطلاعات بیشتر به سایت مرکز نجوم ادیب مراجعه کنید.

در ضمن خیلی خوب است که خبر و لینک مربوطه را در وبلاگ هایتان بگذارید تا از این برنامه حمایت کرده باشیم.

در ضمن دیگر این که سایت شاخص هم آغاز به کار کرده. می توانید به آن مراجعه کنید و از اطلاعاتش استفاده کنید. در ضمن حتما برای شاخص عکس و مقاله و...بفرستید(به آدرس من هم بفرستید از آنها به نام خودتان استفاده خواهیم کرد)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:23  توسط محمد رضا نوروزی  | 

این روزها سخت گذشت.خیلی سخت. پس از رویدادی که برای فراز(یکی شاگردانم)رخ داد(واقعا رخ داد؟!) ناراحتی مرگ او یک سو...دیدن ناراحتی و غم خانواده اش سوی دیگر ...و سخت تر از همه ناراحتی دوستان فراز(دیگر شاگردانم) بود....اما پیچیده تر از همه انتظاری است که از من می رفت(می رود)دلداری(به خودم و دیگران)مراقب حال روحی بچه ها بودن (پیمان و دیگر بچه ها) و در خواست پدر و مادر فراز عزیز از من برای صحبت در مراسم فراز ...فراز دوست داشتنی...

چه گفتم...چه کردم ...به مادر فراز ...به پدر فراز...برای آیلار در روز مراسم ...به شاگردانم و دوستان فراز در بیمارستان و در مراسم...از همه مهمتر...به خودم ...به خودم چه گفتم و برای خودم چه کردم....به جز این آخری بقیه را به خاطر ندارم...اما میدانم به خودم چه گفته ام....در روز مراسم فراز حرفهای کمی زدم و حرفهای بسیاری را نگفتم...آنقدر نگفتم  که خودم هم حرصم در آمد.....دنیای پیچیده ای است و این دنیای پیچیده خدایی دارد پیچیده تر و لج درآور تر...آنقدر که تا می خواهی نفسی از سر لذت و رضایت بکشی به تو یاد آوری می کند که من اینجایم....

پس نوشته:در روز مراسم خیلی...خیلی دوست داشتم کسانی دیگر هم در مراسم می بودند....شاید همه ی ما دوست داشتیم تا باشند....دنیای غریبی است...به همان اندازه که مرگ فراز غریب بود...برای فراز عزیز و دوست داشتنی آرزوی شادی روح و آرامش دارم...برای همه مان آرزوی آرامش دارم.

===========

دنباله نوشت:

عادت ندارم برای نوشته هام توضیحی بعدا بنویسم اما این یکی احتمالا لازمه:

اونجایی که میگم خدا لج آدمو در میاره و....خدا پیچیده ترهست....و...ببینید...من خدایی رو تو ذهنم دارم که نشسته و داره لذت کاراشو می بره(خودشم اینو میگه...نمیگه؟)توی کامل بودن کارای این خدا هم هیچ شکی ندارم..نخواستم کامل بگم...اما کامل شده ی اون جمله اینه که:"وقتی نفسی از سر لذت و رضایت و غرور(همه می دونید که من مغرورم...فراوون) بکشی به تو یاد آوری میکنه که من هستم...و تو هنوز مونده تا مغرور بشی..." خدا هم زیباست...خدا هم لج در میآره...خدا هم شیطنت داره...خدا هم لذت میبره....خدای من خدای زیبایی هاست...و خیلی خیلی خیلی پیچیده است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:34  توسط محمد رضا نوروزی  | 

درست مثل روز شب اند. غم و شادی.چسبیده به هم و جدا نشدنی.برای آنها که با دنیای نجوم و ستارگان آشنایند مفهوم جدا نشدنی شب و روز به خوبی آشناست. و برای او که میداند برایم عزیز است.به او میگویم آرام باش و محکم.مثل همه ی لحظه های شادی بخش آرام باش و برای همه ی لحظه های غم انگیز، محکم. زیبایی دنیاست این غم و شادی به هم پیوسته.و...و اینکه حس غریبی است وقتی تکه ای از وجودت را در بر می گیری.حس غریبی است!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:47  توسط محمد رضا نوروزی  | 

چند روز قبل به دلیلی حالب توجه شماره ی موبایلم رو عوض کردم.این مورد را با یک اس ام اس همگتنی به همه ی دوستانم اعلام کردم. جوابهای دوستانم بسیار جالب توجه بود:
1-یعنی این یکی رو جواب میدی؟
2-مبارک آقا
3-هورا تو هم موبایل دار شدی.
4چرا؟چی شده مگه؟
5-بالاخره زنت ازت موبایل رو گرفت؟
6-مبارکه
7-هورا دیگه میشه پیدات کرد.
8-....
کلی حال کردم با همشون.
 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:2  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امروز صبح خیاطان دربار آمده بودند.پارچه های حریر سبز و صورتی آورده بودند از جهت دوخت و دوز لباس تازه برای درختان.دادیم قد و بالای درختان را اندازه زدند.امر کردیم درست بگیرند تا بر تن و قامت درختان،لباس های بهاریشان زار نزند.امر کردیم گلهای کوچک شکوفهای ببرند و بر لباس بدوزند. زیبا و معطر و خوشرنگ .یک دو درختی را لباس تن کردند.زیبا شدند. دادم برای باقی هم بدوزند. خیاطان به کار مشغول شدند.لیک آمدن و گفتند که لباس ها را بهتر است کمی دیر تر بر تن درختان کنیم تا باران بهاری تمام شود و لباس ها تازه تر بمانند.با اکراه  پذیرفتیم. تا چند روز دیگر باید لباس های نو بر تن درختان برود و ما حظش را ببیریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:39  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امر کردیم بروند گنجشکان و قمریان و بلبلان را جمع کنند و بیاورند نزد ما.همگی آمدند.لاغر شده بودند.زمستان براشان سخت بوده. تیمار دار دربار را امر کردیم به آنها رسیدگی شود.بعد به فراش خاصه ی دربار گفتیم همه را روزی چند ساعت بفرستد تا آوازشان را تمرین کنند و سازشان را کوک کنند.بهار که می آید باید برایمان بخوانند آنگونه که شایسته ی دربار معظم ماست. فراش رفت و مضغانچی را برای تعلیم آورد.پدر سوخته را دادیم حسابی فلک کردند.می خواهد آبروی ما را ببرد. خودمان دست به کار شدیم و بهترین رامشگران را صدا کردیم تا گنجشکان را و بلبلان را صبح های زود و دمدمای غروب به آواز خواندن وا بدارد. دیروز که یواشکی شنیدیم خوب می خواندند. ظن اقوی این است که تا آمدن بهار صدایشان رساتر و شادتر شود.

ملک الدوله آمد و کرنشی کرد و دلجویی ما را کرد و بعد وساطت فراش خاصه را کرد. با کلی اما و اگر قبول کردیم.(خودمان هم دلمان برایش تنگ شده بود.پدر سوخته حسابی در دلمان جایی دارد.) فی الفور آمد برای دستبوسی و عرض ارادت.قبولش کردیم.بهار که می آید باید این بازی ها را هم از خودمان در بیاوریم.

               

                  منبع عکس                            منبع عکس2

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:43  توسط محمد رضا نوروزی  | 

و امروز فرمودیم فراش خاصه را که پنبه زنها را خبر کند. خبر کرد.ابرهای تیره شده و خوابیده بر هم را دادیم پنبه زنها ی دوره گرد بزنند. آنها هم زدند.پدر سوخته ها هم چه خوب زدند. ابرها تپل شدند و سفید. آدم حظ بصر میگردش که نگاهشان کند.به هر یک پولی در خور دادم تا کیفور شوند دم عید. ابر ها ی زده شده و سفید را که می بینیم حالی می کنیم. 

                       

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:26  توسط محمد رضا نوروزی  | 

خوش‌حالم و خوش‌بختم... خوش‌بخت
وقتی که تو این جایی من حال خوشی دارم
از خواب تو می ریزم از عشق تو می بارم
ابریشمی ِ موهات خوش بختی مو می بافه
حتی اگه طوفان شه پیشِ تو هوا صافه
وقتی که تو این جایی هم قد خدا می شم
مثل گِرهی کورم با دست تو وا می شم
ابرا همه مست کردن بارونه که می باره
از بس که تو آزادی زنجیر عزاداره
خورشید اگه خورشیده از چشم تو می تابه
وقتی که تو این جایی شب عاشق ِ مهتابه
حال من و می فهمه دریایِ پر از ماهی
خوش حالم و خوش بختم از بس که تو دل خواهی
خوش‌بختی ِ من با تو ممتد و نفس کوبه
با تو همه جا اَمنه با تو همه چی خوبه
 
این ترانه را از اینجا برداشتم.بی اجازه.بس که زیبا و دلنشین بود برام تو این روزای عجیب بهاری.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 16:55  توسط محمد رضا نوروزی  | 

فرمودیم فراش خاصه ی بارگاه را صدا کنند. آمد.امر کردیم آب و جارو کنند تمام دیار را و  کردند. از سر شب تا صبح باران بود که بر دشت و دمن و  کوچه پس کوچه های شهر سرازیر بود. پس شهر به خیسی تمام در آمد .سفارش کردم فراش خاصه ی بارگاه را که این خیسی را از شهر دریغ نکنند تا بهار بیاید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 15:52  توسط محمد رضا نوروزی  | 

-عجب ماه گرفتگی ای بود. تو رصدش کردی؟

--نه.

-ا؟!!!چرا؟

--چشم گذاشتم تا ماه بره قایم بشه.

-!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 15:43  توسط محمد رضا نوروزی  | 

همیشه(و تا امروز) از خودم و از همه ی اونهایی که با این ابزار هوشمند(زیادی) سر و کار داشتند می پرسیدم که این ابزار چه طوری کار میکنه. و البته جوابهای مختلف همیشه یک نتیجه داشت.نمیدونم(دونند).

اما بالاخره در آستانه ی ۳۴ امین سال زندگی اینو فهمیدم. حالا می تونم داد بزنم....اورکا اورکا. حالا با غرور توی خیابونا  سرم و بالا می گیرم و میگم."من بلدم و می دونم که اساس دوخت و دوز با چرخ خیاطی چگونه است. البته از آنجا که من ذاتا معلمم و یک معلم حرفه ای(بر اساس آنچه در کنار اون یکی وبلاگم نوشته شده) پس به شما هم می آموزانم.ببینید و حال کنید.

اون چرخ زیری که قرمز رنگه ...همون ماسوره ی معروفه.....

                

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:8  توسط محمد رضا نوروزی  | 

نه رویا میبینم،نه خیال ناباورانه

انتهای خاموش هر جاده اش

ابتدای راه نپیموده ی من خواهد بود

 

پی نوشت ۱- به ترکه میگند تولدت چه روزیه؟میگه ۱۵ بهمن

می پرسند چه سالی؟میگه:هر سال

پی نوشت ۲-چه لذتی داره وقتی شاگردان و دستان جدید وقدیمت برات اس ام اس و میل و کامنت و نامه و...برای تولدت می فرستند.حتی ساعت ۳  بامداد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:1  توسط محمد رضا نوروزی  | 

شایدم واقعا میتونم ذهن خونی بکنم. اولین بار تو بودی که اینو بهم گفتی.یادته؟ با جدیت و البته شیطنت...چون تونسته بودم لا به لای حرفهام اونی که باید میشنیدم را خودم بهت گفتم...بعدش دیگران...خیلی ها ی دیگران ...نسرینم گفته بود.....حتما یادشه....و امروز نیلو فر هم همین را گفت.و خوب بود...شاید واقعا میتونم ذهن خونی بکنم...وقت هایی که نمی خواهم و سعی نمی کنم براش....عجب کاریه این ذهن خونی
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:15  توسط محمد رضا نوروزی  | 

چند شب قبل داشتم فیلم کوتاهی به زبان فرانسه میدیدم در بارهی احساسات و اثر روانی برخی رفتار های احساسی. کلی فکر کردم تا ببینم چه رفتار حسی ای را بیشتر از بقیه دوست دارم. در نهایت به این نتیجه رسیدم:

زیباترین لحظه ی حسی برای من هنگامی است که قطره اشکی به آرامی از گوشهی چشم رها میشه و خیلی آرام روی گونه سر می خورد...بی صدا ...ارام.... به نظرم این از بقیه ی رفتار های حسی زیباتر و شخصی تر بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 17:30  توسط محمد رضا نوروزی  | 

شاید کار بامزه ای از آب در بیاد....بیا یید با هم دیگه یک شعر بگیم.من تک بیتی رو نوشتم. هر کسی توی کامنت خودش از بیت اول شروع کنه به نوشتن و ادامه بدهد تا بالاخره بیت آخر برسه(بیت آخر رو کی میدونه چی هست؟ یا حتی کجاست؟) قالبش رو هم بگذاریم مثنوی تا دست باز تر باشه....خوب ...حالا بازی را شروع کنیم....

وقتی که عاشق می شوم           رنگ شقایق می شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 18:46  توسط محمد رضا نوروزی  | 

مورچه خوار زخمی شده بود و بنابراین مجبور بود فقط اسپاگتی بخوره(چون برای خوردنش فقط باید سر اسپاگتی رو میگذاشت توی خرطومش و بعد اونو می مکید). سر دیگر اسپاگتی هم توی دهن مورچه بود...ناگهان مورچه و اسپاگتی با هم به داخل شکم مورچه خوار کشیده شد. مورچه خوار با لذت گفت: اوووم عجب مزه ی خوبی داشت....اما ناگهان مورچه از خرطوم مورچه خوار بیرون پرید و فرار کرد. مورچه خوار ناراحت و عصبانی داد زد...:

آهای مورچه..برگرد. همه ی مزش رو بردی....

حالا حکایت ماست....

همه ی مزش رو بردی

               همه ي مزش رو بردي

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:50  توسط محمد رضا نوروزی  | 

سوال:به نظر شما احتمال اینکه با چنگال  سه بار به به یک تکه خیار شور ضربه بزنید و هر سه بار  شاخه های چنگال به همان سوراخ های قبلی فرو رود چه اندازه است؟

پاسخ من: ۱۰۰ درصد

(این برداشت آماری دیشب من بود سر میز شام) 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 16:22  توسط محمد رضا نوروزی  | 

از رصد برمیگردیم. رصد خوبی بود. مثل بیشتر وقتها توی قصربهرام. بچه های مهدوی و فرزانگان هستند. چون شب غیر تعطیل هم بود خلوتی قصر خوب و دلپسند بود. آسمان اوایلش کمی اتبری و آزار دهنده بود اما از نیمه شب به بعد خوب و پرستاره است....طلوع خورشید هم که دیگر نگو....فقط فرقش این بود که اینبار برای اولین بار از اون بالا تنهایی طلوع را نمی دیدم( و دروغ چرا چندان هم از این موضوع لذت نمی بردم)...

اما وقت برگشت یکی از تلخترین خاطرات زندگی برایم رقم می خوره... حیف....از دست خودم خیلی...خیلی عصبانی هستم.یک حماقت تمام عیار از سوی من میتونست همه ی لذت این سفر را از بین ببره.شاید به دیده ی خیلی ها تقصیر از من نبوده...اما حتما(و حتما) تقصیر من بوده...همش دارم بازبینی رفتارم را میکنم.دیشب با همه ی کمر درد و دست دردم(که دومی همون لحظه شروع شد) تمام مدت داشتم به اون اتفاق فکر میکردم و به ناراستی کاری که کردم...باید یاد بگیرم...بیشتر و بیشتر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:54  توسط محمد رضا نوروزی  | 

شب خوشی را سپری میکنه.صبحش را توی جمعی بوده که بسیاری از معلمان و دوستان قدیمش را در آن دیده و مروری بر خاطرات زیبایش کرده. امروز صبح جشن بیستمین سالگرد سمپاد بوده.بیست سال....به همین سادگی
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:34  توسط محمد رضا نوروزی  | 

۴ شب از پاییز میگذرد و سال ما آغاز میشود. سالی دیگر و باز و باز و باز به انتظار مینشینیم و شاد و سرخوش می رویم. تا کجا؟ چه تفاوتی دارد. این راهی است برای رفتن ما...فقط ما دو نفر . پاییز زیبا میشود ...هر سال و هرسال ما می مانیم و شادی هایی که گذرانده ایم. و سختی هایی که خندیده ایم به آنها.

 وباز سال دیگر...و باز سال بعد و زیبا ترین ها. عجب داستانی دارد این عاشقی و عاشق شدن و عاشق ماندن که هر قصه اش تازه است و با گذشتن از ایامش تازه تر میشود. وه که چه زیباست این عاشقی....

و برای میم عزیزم زیر لب دم می گیرم که:....

پيش من آوازت، آواز خداست 

 عاشق از معشوق حاشا كي جداست

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 17:6  توسط محمد رضا نوروزی  | 

حالم خوبه...شادم...آخر های شب (حدود ۱۱) مریم و آزاده با هم صحبت میکنند. یکهو میگم میتوینم بیاییم دنبالتون بریم یه جایی چایی بخوریم. و میریم...وقتی بهشون میرسیم ساعت ۱۲ شده. میزنیم میریم زردبند و بعد تا دو راهی اوشان...اماکن گیر میده...بنابراین جایی برای نشستن و چای خوردن نمی یابیم....باز خوبه که چای و لیوان و...از خونه آوردیم.

خلاصه میچرخیم و میخندیم و می خوریم....سر گردنه هم می ایستیم...بلال می خوریم...ساعت ۲ بامداده که تصمیم به برگشت میگیریم. بالاخره ساعت ۳ صبح تهرانیم. کلی شیطنت شبانه جلوی خانه علی اینا داریم. و بعد میریم سحری بخوریم...کجا؟خوب معلومه خونه بابا اینا....عجب شب خوبی بود. هنوز میشه شادی های کوچیک زندگی داشت....شاد بود....شاهین کجایی....حالم خوبه....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:16  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امشب میان کوچه ها

ابری تر از هر آسمان

بارانی تر از هر گونه ا ی

...

امشب مرا در آسمان

امشب مرا در ابرها

امشب مرا بی نام تو

....

فردا تو را بی عشق من

فردا تورا بی آسمان.

امشب مرا بی سرپناه

...

فردای دیگر عاشقی است

فردای دیگر روزنه

فردای دیگر من رها

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 2:0  توسط محمد رضا نوروزی  |