من تو را دیدم
چون درختان،چون دشت
من تو را بوییدم
چون گلی نورسته در پهنای دشت
من تورا عاشق شدم
چون تمام قهرمانان یک سرگذشت
من تو را عاشق شدم
چون می توان با تو نوشت
از تمام ترس های سرنوشت
چون می توان با تو گذشت
از تمام دور دستی های دشت
من تو را عاشق شدم
چون پرستو ها تورا آورده اند
مرغان خوشخوان با صدایت خوانده اند
چون ستاره ها با تو سوسو می زنند
مرغ حق هم با تو هوهو می زند
من تو را عاشق شدم
چون تورا عاشق شدم
===========
اینها بخشی از مقدمه ی یک کتاب است...شاید به زودی
صبح می شود
و آفتاب غرقه در خون خویش
سرک می کشد
صبح تمام می شود
و آفتاب غرق می شود میان خون خود
و می رود
۲=========
فرو می خورم بغض همواره ام را
و فکر می کنم
چه ساده است رسیدنت
چه سخت است نگاه کردنت
و فکر می کنم
تو را خواسته ام،نخواسته ام ،فرو خورده ام بغض خویش را
تو را خواسته ام
نه خواسته ام
دو سال گذشت...به همین سادگی...به همین سادگی...به...
پس نوشت: غیبت عشقه که ما رو میکشه....
در ضمن خیلی خوب است که خبر و لینک مربوطه را در وبلاگ هایتان بگذارید تا از این برنامه حمایت کرده باشیم.
در ضمن دیگر این که سایت شاخص هم آغاز به کار کرده. می توانید به آن مراجعه کنید و از اطلاعاتش استفاده کنید. در ضمن حتما برای شاخص عکس و مقاله و...بفرستید(به آدرس من هم بفرستید از آنها به نام خودتان استفاده خواهیم کرد)
این روزها سخت گذشت.خیلی سخت. پس از رویدادی که برای فراز(یکی شاگردانم)رخ داد(واقعا رخ داد؟!) ناراحتی مرگ او یک سو...دیدن ناراحتی و غم خانواده اش سوی دیگر ...و سخت تر از همه ناراحتی دوستان فراز(دیگر شاگردانم) بود....اما پیچیده تر از همه انتظاری است که از من می رفت(می رود)دلداری(به خودم و دیگران)مراقب حال روحی بچه ها بودن (پیمان و دیگر بچه ها) و در خواست پدر و مادر فراز عزیز از من برای صحبت در مراسم فراز ...فراز دوست داشتنی...
چه گفتم...چه کردم ...به مادر فراز ...به پدر فراز...برای آیلار در روز مراسم ...به شاگردانم و دوستان فراز در بیمارستان و در مراسم...از همه مهمتر...به خودم ...به خودم چه گفتم و برای خودم چه کردم....به جز این آخری بقیه را به خاطر ندارم...اما میدانم به خودم چه گفته ام....در روز مراسم فراز حرفهای کمی زدم و حرفهای بسیاری را نگفتم...آنقدر نگفتم که خودم هم حرصم در آمد.....دنیای پیچیده ای است و این دنیای پیچیده خدایی دارد پیچیده تر و لج درآور تر...آنقدر که تا می خواهی نفسی از سر لذت و رضایت بکشی به تو یاد آوری می کند که من اینجایم....
پس نوشته:در روز مراسم خیلی...خیلی دوست داشتم کسانی دیگر هم در مراسم می بودند....شاید همه ی ما دوست داشتیم تا باشند....دنیای غریبی است...به همان اندازه که مرگ فراز غریب بود...برای فراز عزیز و دوست داشتنی آرزوی شادی روح و آرامش دارم...برای همه مان آرزوی آرامش دارم.
===========
دنباله نوشت:
عادت ندارم برای نوشته هام توضیحی بعدا بنویسم اما این یکی احتمالا لازمه:
اونجایی که میگم خدا لج آدمو در میاره و....خدا پیچیده ترهست....و...ببینید...من خدایی رو تو ذهنم دارم که نشسته و داره لذت کاراشو می بره(خودشم اینو میگه...نمیگه؟)توی کامل بودن کارای این خدا هم هیچ شکی ندارم..نخواستم کامل بگم...اما کامل شده ی اون جمله اینه که:"وقتی نفسی از سر لذت و رضایت و غرور(همه می دونید که من مغرورم...فراوون) بکشی به تو یاد آوری میکنه که من هستم...و تو هنوز مونده تا مغرور بشی..." خدا هم زیباست...خدا هم لج در میآره...خدا هم شیطنت داره...خدا هم لذت میبره....خدای من خدای زیبایی هاست...و خیلی خیلی خیلی پیچیده است...
1-یعنی این یکی رو جواب میدی؟
2-مبارک آقا
3-هورا تو هم موبایل دار شدی.
4چرا؟چی شده مگه؟
5-بالاخره زنت ازت موبایل رو گرفت؟
6-مبارکه
7-هورا دیگه میشه پیدات کرد.
8-....
کلی حال کردم با همشون.
ملک الدوله آمد و کرنشی کرد و دلجویی ما را کرد و بعد وساطت فراش خاصه را کرد. با کلی اما و اگر قبول کردیم.(خودمان هم دلمان برایش تنگ شده بود.پدر سوخته حسابی در دلمان جایی دارد.) فی الفور آمد برای دستبوسی و عرض ارادت.قبولش کردیم.بهار که می آید باید این بازی ها را هم از خودمان در بیاوریم.

از خواب تو می ریزم از عشق تو می بارم
حتی اگه طوفان شه پیشِ تو هوا صافه
مثل گِرهی کورم با دست تو وا می شم
از بس که تو آزادی زنجیر عزاداره
وقتی که تو این جایی شب عاشق ِ مهتابه
خوش حالم و خوش بختم از بس که تو دل خواهی
با تو همه جا اَمنه با تو همه چی خوبه
--نه.
-ا؟!!!چرا؟
--چشم گذاشتم تا ماه بره قایم بشه.
-!!!!
اما بالاخره در آستانه ی ۳۴ امین سال زندگی اینو فهمیدم. حالا می تونم داد بزنم....اورکا اورکا. حالا با غرور توی خیابونا سرم و بالا می گیرم و میگم."من بلدم و می دونم که اساس دوخت و دوز با چرخ خیاطی چگونه است. البته از آنجا که من ذاتا معلمم و یک معلم حرفه ای(بر اساس آنچه در کنار اون یکی وبلاگم نوشته شده) پس به شما هم می آموزانم.ببینید و حال کنید.
اون چرخ زیری که قرمز رنگه ...همون ماسوره ی معروفه.....

انتهای خاموش هر جاده اش
ابتدای راه نپیموده ی من خواهد بود
پی نوشت ۱- به ترکه میگند تولدت چه روزیه؟میگه ۱۵ بهمن
می پرسند چه سالی؟میگه:هر سال
پی نوشت ۲-چه لذتی داره وقتی شاگردان و دستان جدید وقدیمت برات اس ام اس و میل و کامنت و نامه و...برای تولدت می فرستند.حتی ساعت ۳ بامداد
زیباترین لحظه ی حسی برای من هنگامی است که قطره اشکی به آرامی از گوشهی چشم رها میشه و خیلی آرام روی گونه سر می خورد...بی صدا ...ارام.... به نظرم این از بقیه ی رفتار های حسی زیباتر و شخصی تر بود.
وقتی که عاشق می شوم رنگ شقایق می شوم
آهای مورچه..برگرد. همه ی مزش رو بردی....
حالا حکایت ماست....
همه ی مزش رو بردی

پاسخ من: ۱۰۰ درصد ![]()
(این برداشت آماری دیشب من بود سر میز شام)
اما وقت برگشت یکی از تلخترین خاطرات زندگی برایم رقم می خوره... حیف....از دست خودم خیلی...خیلی عصبانی هستم.یک حماقت تمام عیار از سوی من میتونست همه ی لذت این سفر را از بین ببره.شاید به دیده ی خیلی ها تقصیر از من نبوده...اما حتما(و حتما) تقصیر من بوده...همش دارم بازبینی رفتارم را میکنم.دیشب با همه ی کمر درد و دست دردم(که دومی همون لحظه شروع شد) تمام مدت داشتم به اون اتفاق فکر میکردم و به ناراستی کاری که کردم...باید یاد بگیرم...بیشتر و بیشتر
وباز سال دیگر...و باز سال بعد و زیبا ترین ها. عجب داستانی دارد این عاشقی و عاشق شدن و عاشق ماندن که هر قصه اش تازه است و با گذشتن از ایامش تازه تر میشود. وه که چه زیباست این عاشقی....
و برای میم عزیزم زیر لب دم می گیرم که:....
پيش من آوازت، آواز خداست
عاشق از معشوق حاشا كي جداست
خلاصه میچرخیم و میخندیم و می خوریم....سر گردنه هم می ایستیم...بلال می خوریم...ساعت ۲ بامداده که تصمیم به برگشت میگیریم. بالاخره ساعت ۳ صبح تهرانیم. کلی شیطنت شبانه جلوی خانه علی اینا داریم. و بعد میریم سحری بخوریم...کجا؟خوب معلومه خونه بابا اینا....عجب شب خوبی بود. هنوز میشه شادی های کوچیک زندگی داشت....شاد بود....شاهین کجایی....حالم خوبه....
امشب میان کوچه ها
ابری تر از هر آسمان
بارانی تر از هر گونه ا ی
...
امشب مرا در آسمان
امشب مرا در ابرها
امشب مرا بی نام تو
....
فردا تو را بی عشق من
فردا تورا بی آسمان.
امشب مرا بی سرپناه
...
فردای دیگر عاشقی است
فردای دیگر روزنه
فردای دیگر من رها
...
