تبليغاتX
كاكلي




















كاكلي

هزار كاكلي شاد در چشمان توست...هزار قناري خاموش در گلوي من

بالاخره این یک ماهه ی سنگین تر از قبل گذشت....سه سفرِ کاری به اصفهان(سه سخنرانی و کارگاه در دانشگاه های اصفهان ، صنعتی اصفهان، مرکز نجوم ادیب و یک کار اداری خُرد کننده )یک سفر به سبزوار(سخنرانی در دانشگاه تربیت معلم سبزوار) ، یک سخنرانی در برج میلاد،برگزاری یک باشگاه در راز، برگزاری روز نجومِ راز ، یکی دو تا برنامه تلویزیونی، کلاسهای پرحجم در دانشگاه بابل ....به علاوه ی جلسات خسته کننده ی شرکت و مجله ی تازه تاسیس و راز و ....خلاصه که این یک ماهه سپری شد...و تا حالا به خیر گذشته....امیدوارم کمی(فقط کمی) سبکتر شود....آآآآآآآآآآآمین.

نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 0:44 توسط محمد رضا نوروزی|

نوشتمت

و باز دادم به دست بادها....بادهای همواره خیس

نوشتمت....

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 19:8 توسط محمد رضا نوروزی|

روز جمعه با دوستانم عصر فرهنگی داشتیم....اول در جمعی خصوصی تر رفتیم رودکی....یک برنامه تنبور نوازی حاصل کار گروه ژنور....کار شامل مجموعه ای از قطعات (تصنیف، آواز، دو نوازی،مقامی و ...) بود . ساز غالب تنبور(۵ نوازنده)دف،سه تار،تنبک و کوزه.

کل برنامه یک ساعتی طول کشید.برنامه ای خسته کننده....آنهایی که آمده بودند (کلا ۳۰ یا ۴۰ نفر!)تقریبا همگی از اقوام ۹ نوازنده ی روی سن بودند....کسانی که به حدس من تا کنون حتی به یک تالار موسیقی نیامده بودند.نمیدانستند با چه پدیده ای روبرو خواهند شد...چند نفر پپشت سری من تمام مدت مدت ناراحت و معذب بودند از این که ای وای گل نیاورده اند. ببینید همه با گل آمده اند....از دست زدن و تشویق گاه به گاهی میانِ برنامه(جاهایی که سکوتی برقرار میشد و به ظن آنها آهنگ! تمام شده بود)

جدا از این،...وقتی گروهی به برگزری یک برنامه موسیقی اقدام میکنند. آنهایی که آمده اند، فقط برای شنیدن ساز و آواز نیامده اند. آنها اجرا میخواهند....دیدن و شنیدن....در این گروه نه نفره به جز سرپرست گروه مابقی نفرات ظاهرا این را نمیدانستند. انها در نواختن سازهایشان هیچ نوع اَکتی(act)از خود بروز نمیدادند....چهره ها و تنه و همه و همه کاملا ساکن....گویی رباتهایی هستند نوازنده....



و بعد...با کمال ناباوری...تئاتر شهر...کافه ی سالن اصلی.نمایش به نوشته ی مهدی هاشمی. عشق من حامد بهداد را به سفارش و تاکید سپیده رفتیم و دیدیم....بسیار زیبا و شادمان برانگیز....دیالوگ ها تحسین بر انگیز بود....انتقال حس هم همینطور....و البته اوج بازی را در زمان کوتاهی که زهیر یاری با دو دستش بازی میکرد و دو نفر را به تصویر میکشید میدانم....باقی زمانها بیشتر تاکید بر کلام بود(که البته لذت خودش را داشت)....عصر فرهنگی زیبایی بود.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:34 توسط محمد رضا نوروزی|

اون پایین از بدترین واژه هایی که میشد پیدا کرد و یا بهش عمل کرد خیانت بوده. حالا این میتونسته خیانت زن و شوهر به همدیگه باشه یا خیانت مردمی به کشورشون یا خیانت به بشریت یا هر چی مثل این.به هر روی....چی شد که یاد این افتادم؟آها....چند وقت پیش با اژدهای ساکت شده ام داشتم توی باغاباد(این اسمیه که جدیدا برای این بالا گذاشته ام....بس که همه چیش مثل باغه....حالا گیرم سوررئالی تر از باغ های اون پایین) راه میرفتم . همینطوری بی هدف....من همیشه اینطور سرگردانی ها را دوست داشته ام. چه اون پایین، چه این بالا...میگفتم.بی هدف راه میرفتیم که رسیدیم به یک محوطه ی  باز و وسیع. جای عجیبی بود. یه عالمه فضا بی مصرف افتاده بود....نور زیادی داشت و هیچ سبزه ی خیس و پرنده ای هم توش نبود....یه چیزایی مثل هوای داغ هم از روی زمینش به بالا حرکت میکرد و اینو به وضوح میشد دید. نور زیاد این بالا یه پدیده ی عجیبه....با شگفتی داشتم به این منظره نگاه میکردم که اژدهام گفت بیار از اینجا بریم. به نظرم چیزی داشت ناراحتش میکرد. بهش گوش دادم و حرفی نزدم. اما خُب طبیعی بود که سوالش توی سرم بچرخه. کمی که از اونجا دور شدیم خودش گفت: میدونی اونجا چی بود؟ گفتم....میدونی که نمیدونم و میدونی که میخوام بدونم. اروم گفت اونجا جاییه که اژدها های خیانتکار به صاحبشون رو توش جا میدند.با تعجب پرسدم: اژدها های خیانتکار به صاحب؟ مثلا چه خیانتی؟ آروم تر از قبل گفت: مهمترین خیانتی که میشه در حق صاحبت بکنی(برای یه اژدها) اینه که چیزهایی که میدونی(و کم نیستند) و صاحبت میخواد بدونه(که اونها هم کم نیستند) رو بهشون نگی یا نتونی بگی یا نخواهی که بگی...کمی ساکت موندیم تا اینکه پرسیدم: ببینم خب کی میفهمه که اژدها به صاحبش چیزی را که باید بگه،نگفته؟ اژدهام گفت: خودش.خود اژدها میفهمه...و وقتی اینو فهمید خودش میره اونجا....اونقدر اونجا دست و پا میزنه و تو آتیش خودش میچرخه که چیزی ازش نمیمونه....البته معمولا صاحبش اینو نمیفهمه...چون آدمِ بی اژدها که وجود نداره اینجا. به محض اینکه اژدهایی میره اونجا یکی دیگه میاد جاش رو میگیره....برای همین صاحبه نمیفهمه....اما همه ی اژدها ها خودشون میدونند دارند چی کار میکنند.

گفتم چرا این کار رو میکنند؟ خب وقتی یه اژدها میدونه که صاحبش نمیفهمه که بهش خیانت شده، چرا میره اونجا و خودش رو بدبخت میکنه؟ اژدهام نگاه عمیقی بهم کرد و گفت: چون هیچ اژدهایی قدرتِ توجیه کردن و بهونه آوردن نداره.!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:7 توسط محمد رضا نوروزی|

جمشیدی،بهرامی،شیخ سفلی،قدیمی،کریمی،رعنایی،ساعتی،نیوشا،باقری،رضایی،گیاهی، صادقی،نیک پی و ...

اینها برخی از معلمانم بوده اند.

من معلم ام.

امروز روز معلم است.

همه به هم چیزی یاد بدهیم...همه از همدیگر چیزی یاد بگیریمد...اینطوری معلمها روز خوب و ماها روز خوبتری خواهیم داشت.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:35 توسط محمد رضا نوروزی|

جمعه ۸ اردیبهشت روز جهانی نجومه....مشتاقانه منتظر دیدارتون هستم. جدا از اینکه میتونید در این روز به همراه دوستان و آشنایانتان به رصدخانه زعفرانیه بیایید و با تلسکوپ به آسمان نگاهی بیاندازید و یا از طریق غرفه ها ی متعددی که برپاست با نجوم و آسمان آشنا شوید و کودکانتان نقاشی نجومی انجام دهند یا رازپله بازی کنند و ....

جمعه ۸ اردیبهشت رصدخانه آموزشی زعفرانیه(راز)

از ساعت ۱۴ تا ۲۱

ولیعصر-خیابان زعفرانیه-پارک زعفرانیه-رصدخانه آموزشی زعفرانیه

۲۲۷۵۲۱۶۷ و ۲۲۷۵۲۶۲۶

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:37 توسط محمد رضا نوروزی|


آخرين مطالب
» یک ماه مثل قدیمها
» به دست بادها-۴
» یک عصر فرهنگی
» این قصه نیست شاید-۱۱
» از یک معلم.برای یک معلم
» روز نجوم رسید
» این قصه نیست شاید-۱۰
» به دست بادها-۳(یین و یانگِ شخصی من در روزهایی دورتر از الان)
» این روزها-این روزهای ساده و آرام
» به دست بادها-۲

Design By : Pichak