تبليغاتX
باغ به باغ

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

امشب رفتم سینما. پس از خیلی دور خیلی نزدیک اولین باری بود که سینما میرفتم.

فیلم "به نام پدر" رادیدم

...حال من خوب است

اما توباور نکن...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 22:22  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امروز بالاخره تونستم حجم زیادی بخوابم .یعنی حدود ۱۰ ساعت. برام خیلی لازم بود بعد از اون روزی که ۳ شب داشت...الان خیلی خوبه...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:50  توسط محمد رضا نوروزی  | 

این ها همه چیز هایی هست که این روزا برام عزیزند....خیلی....

 

1) یک رویای زیبا

"باد که میآد دستام رو باز میکنم....دانه دانه شسته میشم و با باد همسفر...پاک میشم. به کلی پاک...با اونکه نیستم  اما همه چیز را می فهمم . یه چیزی توی من هنوز باقی مونده که تو جاذبهء زمین اسیره...اما میتونم. به راحتی میتونم پرواز کنم...کار سختی نیست کمی حواس جمعی میخواد...اما اینکه شسته میشم...باد...میاد میترسم اما  نه  . ترس نیست یه جوری نگرانم..."

خیس عرق هستم . تمام تنم از عرق خیس شده...بلند میشم.میدونستم خواب بوده ام...همیشه...این یه خواب زیباست که سالهاست دارم میبینمش...پشت پنجره اتاق خواب باد میآد .حتی تو این شب تابستونی...

 

2) خاطره روز های قدیم

شنبه ها میرم دانشگاه.یک شنبه ها هم همینطور دوشنبه بعد از ظهر دانشگاه هستم....اه دیگه بریدم سه شنبه ها مال کوه رفتنه....تا بتونم چهارشنبه و پنج شنبه به کار ها و درس و دانشگاه و .. برسم....جمعه...باز هم برای تجدید قوا میرم کوه....

حالا از اون روزا چند سالی میگذره...شنبه میرم سر کار ( فرقی نداره  یا موسسه هستم یا دانشگاه یا بیمارستان یا رصد خونه  و ...) یک شنبه هم ...دوشنبه و سه شنبه م و جهارشنبه و پنج شنبه و گاهی هم جمعه ها...سالهاست که کوه نرفته ام و رصد نکرده ام . سفر هم نرفته ام . یادش  به خیر . دوستام کجاند ؟.بهارک و ماریا و علی و رکسانا و بابک و...

 

3)یک اتفاق ساده

میرم نیاسر. گروه خوب و راحتی همراهم نیستند . اما امشب یه چیزی هست که برام با ارزشه. یاد خیلی از دوستانم هستم. دوستایی که از هر کدومشون تو نیاسر خاطره ای دارم . یکیشون رو خیلی یاد کردم. یک روز بسیار زیبا رو اونجا با هم داشتیم. با یک جمع 5 نفره رفته بودیم نیاسر. یک روز آبی با نسیمی خنک و نیاسری آرام . امشب تو نیاسر خیلی اون دوستم رو یاد کردم . هم از دستش ناراحت بودم ( مدتهاست ایران نیست و یادی از من نمی کنه....) هم هواش رو کرده بودم . فقط براش آرزو کردم. روز بعد میام تهران. میل هام رو چک میکنم....دوست فروردینی من برام یک پیغام فرستاده:

 

pejmani salam. khoobi. peji azat ye chizi mikham. midooni ke mane FARVARDINI hamishe ta chizi mikham peidam mishe, vali in bar ba hamishe fargh dare. pejman azat mikham ke baram DOA koni. kheeeeeeeeeili ajibe beine hameye in hame adame donya chera in hese ghavi oomade to voojoodam ke tanha age to doa koni kheili komakam mikone.manzooram az doa modele khodete model pejmani,az fereshteye khodet bekhah ke be fereshte man komak kone.i need it!movazebe khodet bash. age rafty darake oonja hame chiz ro be yad biyar va baram doa kon.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:59  توسط محمد رضا نوروزی  | 

نوشته زیر همه آن چیزی است که به شکل نظر در وبلاگ دیگرم و ذیل متنی ( با امضای سی تا مرغ یا یکی سی مرغ نوشته شده بود . از آنجا که ژاسخ های من در دفاع از من خیلی شخصی بود این را به شکل یک نوشته جدید و مستقل در این وبلاگ نوشتم.نوشته های مشکی از سوی سی مرغ آمده و نوشته های سرخ را من در دفاع ا من نوشته ام:

 

جناب نوروزی. آقای همیشه منتقد.

یا تو آخرین کسی هستی که فهمیدی من یک ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:50  توسط محمد رضا نوروزی  | 

اتوبان مدرس ، اتوبان صدر ، اتوبان چمران و...همه جا پر از تابلوها و پرده هایی است که بر آنها تصویر سید حسن نصر ا... و پرچم لبنان نقش بسته...ناگهان دلم برای پرچم ایران تنگ شد...خیلی زیاد....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 0:15  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امروز از صبح شنوایی اون یکی گوشم هم داره کم میشه( احتمال قوی این بیماری کوتاه مدته) اما خدا رو چه دیدی   شاید بلند مدت شد یا اینکه....به هر حال کار از محکم کاری عیب نمیکنه...دارم موسیقی هایی که دوستشون دارم را گوش میدم....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:33  توسط محمد رضا نوروزی  | 

نمیدانم....شاد هم هیچگاه ندانم که اگر پا در رکابت داشتم...طلحه می شدم یا زبیر... واگر قرآنی بر سر نیزه می دیدم فریاد می زدم "لا حکم الا الله" یا نه؟ آیا فریاد می زدم و 25 سال عدالت را خانه نشین می کردم یا نه؟نمی دانم...شاید اگر من و تو در زمانه ای همسان نفس می کشیدیم...آبمان به یک جو نمی رفت...ولی الان می دانم...می دانم که دوستت دارم و به این دوستی زنده ام و راضی و ...مغرور....یا علی...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:13  توسط محمد رضا نوروزی  | 

پنجشنبه صبح زود  از رصد برگشتم...دوش گرفتم ولباس پوشیدم...چند تا خرید کوچولو( یک مجموعه قصه های شاهنامه برای نگین و یک دیوان کوچک خیام برای رکسانا) بعد رصد خانه بودم....برای مرور همه خاطره ها... امیر و رکسانا و جینگیلشون(نگین)! بعد از دوسه سال میدیدمشون...

یاد همه گذشته ها کردیم....دانش آموز رصد خونه بودیم....بعد دوستان  همیشگی..بعدش امیر و رکسانا ازدواج کردند...دوستان خانوادگی.یادگذشته هاکردیم:روز های اولشون...خانه گرفتنشون...کتابخانه زدنشون...بعد از یک سالی...سورپریز شدن من....نگین ... نوشابه نمک دار و برف بازیها....یاد ته سیگار افتاده روی سنگفرش میدان ولیعصر ...و...

بعد هم رفتیم نهار . سر نهار دوباره با رکسانا ٬ امیر رو اذیت کردیم اینبار لیوان دوغش آبکی شده بود... نگین کوچولو حالا دیگه بزرگتر شده و برامون جوک تعریف می کنه...

همه چیز خوب بود....بعد از نهار رکسانا ٬امیر و نگین سوار ماشین شدند و رفتند....پس فردا پرواز میکنند و دوباره میروند....حالا دیگه بد بودم...درست مثل همون شبی بودم که برای خداحافظی اومدند پیشم....

بعد از ظهری با شاهین گشتی توی تهران زدیم...باز هم خاطره هامو مجبور شدم مرور کنم....توی یه محله پر از خاطرات خوب و بد بودم...صبح تاریک بارانی سرکوجه سوم ٬برای رفتن به آهار....وبار ها و بارهاو...وبار آخر خداحافظی و...

امروز خوب بود ...

امروز بد بود...

امروز خوب بود و بد بود 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:44  توسط محمد رضا نوروزی  | 

بالاخره اولین ترجمه متنی فرانسوی را انجام دادم.شعر زیبایی از پل الوار...

...نمی دانم چه اندازه درست ترجمه شده یا حس فرانسوی آن را درست از آب در آورده ام یا نه . اما به هرحال...به قول آن ضرب المثل معروف( با عرض پوزش از همه خانمهای محترم)

ترجمه مثل زن است، اگر زیبا باشد وفادار نیست ، اگر وفادار باشد زیبا نیست ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:14  توسط محمد رضا نوروزی  | 

این روزا دقت که میکنم می بینم رزولوشن دنیا همچین زیاد هم نیست....روش زوم که میکنی تار میشه...مات و محو...شما هم همینطور فکر میکنین؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:47  توسط محمد رضا نوروزی  | 

"من بزرگ شده ام چون :غذاهای تند را هم میخورم...یا مثلا وقتی زمین میخورم گریه نمی کنم..."اینها را شیرین گفته...
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:21  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امروز 3 تا بامبویی که برای عید خریده بودیم را اندازه گرفتم.

بین 31 تا 5/39سانتی متر رشد کرده اند.



 

بامبو کوچیکه



+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 7:59  توسط محمد رضا نوروزی  | 

 

خیلی ...بیشتر از اونی که بتونی فکرشو بکنی غمگینم...

اینجا رو نگاه کنید  یا اینجا رو

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 12:33  توسط محمد رضا نوروزی  |