تبليغاتX
باغ به باغ

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

 

                                        

هیچ وقت ازدواج نکرد و هیچ بچه ای به نام او یا منسوب به او وجود ندارد ...اما " به کودکی که هرگز زاده نشد" نامه ای نوشت و تمام لحظه های زیبای مادر و فرزند را به تصویر کشید...

سالهای زیادی را در جنگ گذراند و با تمام پوست و استخوان و روح و جان فهمید که "زندگی جنگ است و دیگر هیچ"...

با زیرکی تمام "مصاحبه با تاریخ" و تاریخ سازان ( موافق و مخالف ) را ترتیب داد ...و

..و آنگاه که آرزوی دست زدن به اندکی از خاک ماه را داشت و نتوانست و آنگاه که بوی علف ها و سبزه ها را می جست و نبود نگران شد که "اگر خورشید بمیرد"...

و اکنون من نگران نیستم...غمگینم...اوریانا فالاچی مرد...

                                  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 0:38  توسط محمد رضا نوروزی  | 

گریه می کنم و پر چادر مامانم رو می کشم . اما نمیشه . گریه می کنم ....باز هم ....باز هم... اما نمیشه .گریه میکنم و عصبانی میشم و اب نباتم رو میندازم تو کوچه ...باز هم نمیشه...حالا وقتی آب نباتم رو پرت کردم تو کوچه دیگه چرا باید بهش فکر کنم؟

حالا...

هیچ کسی حواسش نیست...من....لاک پشتی هستم که چرخیدم و معلق روی لاکم افتادم و دست وپا میزنم.هیچکس...حتی خدا هم حواسش به من نیست منو برگردونه ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 1:27  توسط محمد رضا نوروزی  | 


گفت: «من بنده‌ی خدايم، مرا كتاب داده و پيغمبر كرده و هرکجا كه باشم قرين بركتم، و به نماز و زكات مادام كه زنده باشم سفارشم فرموده، نسبت به مادرم نيكوكارم گردانده و گردن‌كش و نافرمانم نكرده است.»
این را در بیت
اللحم گفت، وقتی سه روزه بود.

و گفت: «خدای يكتا پروردگار من و پروردگار شماست، او را بپرستيد، راه راست اين است. و شریعت را پاس بدارید.»
این را هجده ساله بود که گفت. سالهایی که هنوز نزد همسر مادرش، یوسف نجار، نجاری میکرد و با خاله‌زادۀ مادرش، یحیای پیامبر به معبد می‌رفت.

و گفت «ای بنی‌اسرائیل، من پیام‌آور خدا برای شما هستم که آنچه را پیش از من در تورات مکشوف شده تایید ‌کنم و شما را به پیام‌آوری بشارت ‌دهم که پس از من می‌آید و نامش ستایش‌شده است.»
این را کنار رود اردن گفت. وقتی که پس از چندماهی تفکر در صحرای اردن، برایش مكاشفه‌ای عرفانی همچون شهود برای انبيای سلف، عاموس و اشعيا و ارميا، روی داده بود. او بشارت‌دهنده‌ی ایمان و دوستی و آزادی بود.
و گفت: «من به شما می گویم که دشمنان خود را دوست بدارید و به کسانی که به شما نفرت دارند، خوبی کنید. برای آنانی که به شما ناسزا می‌گویند، دعای خیر کنید. برای افرادی که به شما آزار می‌رسانند، برکت خدا را بطلبید.»
این را در اورشلیم گفت، وقتی که کاهنان پیامبر دروغینش خواندند و مردمان سنگش زدند. فقط دوازده یار داشت.
و گفت: «آن کس که گناه نکرده، می‌تواند دیگران را عقوبت کند. خوشا به‌حال آنها که گناه نکنند. به ملکوت ِ آسمان‌ها راه نمی‌یابند الا کودکان!»
این را وقتی گفت که می‌خواستند مریم مجدلیه را سنگسار کنند. هیچ‌کس نماند، جز عیسی و یحیی.


و گفت: «ای خدا، تو خدای من هستی. در سحر تو را خواهم طلبيد. شما نیز بيدار باشید و دعا کنيد. بيدار باشيد زيرا نمی‌دانيد که در چه وقت صاحب خانه می‌آيد. مانند کسانی باشید که انتظار آقای خود را می‌کشند. خوشا به‌حال آن غلامان که آقای ایشان چون بیاید ایشان را بیدار یابد.»
این را بر روی تپه‌ی جلجتا گفت. وقتی که مردمان را موعظه می‌کرد و کاهنان را که فقط در فکر ثروت‌اندوزی بودند، نکوهش می‌کرد

و گفت: «بدانید که اگر دل به دنیا می‌بستید، دنیا شما را دوست می‌داشت. ولی شما به آن دل نبسته‌اید. بدانید که اگر مرا ازار کنند، شما را هم آزار خواهند کرد. غلام برتر از اقای خود نیست.

 به خاطر داشته باشید کلامی را که به شما می‌گویم:

تسلّی‌دهنده خواهد آمد، تسلّی‌دهنده خواهد آمد.

 

 

"نیمه شعبان مبارک"

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:8  توسط محمد رضا نوروزی  | 

خیلی سال قبلتر، یک شب مهتابی از اوایل پاییز کنار دریاچه چغاخور( حوالی بروجن) و پای کوه زیبای "برآفتاب" نشسته بودم برای خودم چیزکی مینوشتم...و در نهایت این نوشته را:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 2:28  توسط محمد رضا نوروزی  | 

شعری از اریک فرید

ترجمه شعر:سپیده


تحکم آزادی

ادعای این که
"در اینجا آزادی تحکم می کند"
همیشه
یک خطا است
و یا یک دروغ:

آزادی
تحکم نمی کند


کالیگرافی از هلگا رویور.خطاطی کلمه آزادی در وسط صفحه و شعر اریک فرید به زبان آلمانی در سمت چپ پائین صفحه.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 0:23  توسط محمد رضا نوروزی  | 

اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 0:6  توسط محمد رضا نوروزی  | 

دوستان عزیز:

به دلیلی خنده دار مجبور هستم ایمیلم را تغییر بدم. بنابراین از این به بعد با آدرس:(noruzi_mr@yahoo.com)  با من در تماس باشید. در ضمن یادتون نرود که توی مسنجر هم مرا اضافه کنید ( به لیستتون).پس از دزدیده شدن کیفم و در نتیجه دفتر چه تلفنم...این دومین بار در این ایام اخیر است که ارتباطم با دوستان یک سویه و بسیار سخت می شود. منتظرتان هستم....لطف می کنید اگر این موضوع را به بقیه دوستان نیز خبر دهید....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 22:16  توسط محمد رضا نوروزی  | 

پاک کردن تاریخ مثل این که برامون یک عادت شده....روشنفکررامون راحت این کار رو می کنند...بقیه که...چند روز قبل یکی از صمیمی ترین دوستان سابق....راحت نگاهم کرد و گفت: دوستی های قدیممون دیگه ارزشی برام نداره...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:5  توسط محمد رضا نوروزی 

ترجمه شعر دیگری از الوار( دومین ترجمه فرانسوی من). برای میم...

 

 ترا دوست دارم

دوستت دارم  به جای همه آن زنانی که نشناخته ام

دوستت دارم تمامی روزهای که زندگی نکرده ام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 6:44  توسط محمد رضا نوروزی  | 

این روز ها بخشی از حافظه زیبای مرا تشکیل می دهد:

 

...ماه و حلقه و آسمان شب...یادت هست؟

صبح می شود

بی حضور تو

و من ماه می شوم ، که در مدار تو می گردم....

تو...زمین ِ گمشدۀ من هستی

واین منم ، بی قرار ترین ابر آسمان

که سایه انداخته ام بر زمین ِ خود....

نور می رود

صحنه هم عوض شده:

تو ماهی و من  ابر ِ بی قرار....

تو

تو ماه باش...باقی اش بهانه است...

بی دلیل

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 5:9  توسط محمد رضا نوروزی  |