تبليغاتX
باغ به باغ

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

باهاش خیلی جاها رفتم . اولین می خواستیم با همدیگر بریم قله سبلان. درست یک روز بعد از فرود آمدن رهیاب مریخ . همه چیز آماده بود حتی بلیط هواپیما برای اردبیل هم گرفته بودم...اما نشد. به هر حال بعد از اون خیلی جاها رفتیم. تقریبا نیمی از ایران را با هم دیگه گشتیم. یه دو سالی بود که دیگه باهم جایی نمی رفتیم .اما دوستش داشتم. خیلی خاطره با هم داشتیم . اما امشب پس از کوه پیمایی زیبای صبح و وقتی بارون شدید شب همچنان می بارید بالاخره ازش دل کندم . کوله پشتی قرمز عزیزم رو گذاشتم بیرون. دلیلای زیادی برای این کار دارم. برخی مواقع لازمه که آدم خاطراتش رو هم کنار بگذاره....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:27  توسط محمد رضا نوروزی  | 

هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز
این آسمان ِ غمزده غرق ِ ستاره هاست.

 

عمران صلاحی هم  رفت...یک شب کامل به احترام عمران بزرگ بخندیم...

 

می دونید چرا؟

نکیر و منکر نزد خداوند رفتند و گفتند بنده‌ای آمده که وقتی می‌پرسیم رب تو کیست لبخند می‌زند و می‌گوید: ولله چه عرض کنم.
به جای گونیهای پر از حمد و قل‌هوالله برای ارواح خوشی‌اش صفحه صفحه طنز از راه می‌رسد. خداوند لبخندی زد و گفت: عمران است. ببریدش بهشت، از جهنم ایران تازه رهایش کردم.

( نقل از دو در دو)

در ادامه چند تا از طنازی های عمران صلاحی رو نوشتم...کمکتون می کنه تاصبح بخندید...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 23:45  توسط محمد رضا نوروزی  | 

این روزا دچار دردسر عجیبی شده ام:چهارشنبه شب تبم تا کمی بالاتر از ۴۰ رسید.صبح پنجشنبه همه چیز خوب بود. ساعت ۱۲ ظهر پنجشنبه مثل بید می لرزیدم( به قول خودم بندری می رفتم) بر می گردم خونه . تبم به ۳۹ میرسد...زیاد... کم...زیاد...کم...زیاد ...کم...حالا(جمعه شب) دمای بدنم به زور به ۳۶ می رسد...اگر ترک نخورم شانس آوردم...
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 21:59  توسط محمد رضا نوروزی  | 

من خوانده ام :

زخمه بزنی

زخمه نزنی

من چنگ توام

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 23:41  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امروز سه نفر ، جدا از هم و بدون هماهنگی ، با زبان های خودشان ایرادی یکسان از من گرفتند...

"تنبل و بی دقت "شده ام...

شاید اول باری بود که از بزرگ شدنم ترسیدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 23:38  توسط محمد رضا نوروزی  | 

انقدر بی صدا لحظه هایم را دزدیدی،

                              که خودم هم نفهمیدم .

و انقدر ناگهانی دنیای من شدی ،

                              که خودت هم نفهمیدی  .

اما باور کن،

همه

                        مثل من و تو

                                     شعر عاشقی مان را

                                                       از برند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 19:10  توسط محمد رضا نوروزی  | 

باران همیشه مرا ذوق زده می کند....همیشه....امشب که دیگر هیچ....همه چیز در اوج است و باران هم جشن مارا کامل کرده....

این شعر از نزار قبانی است با نام " باران یعنی تو بر می گردی"...

 

                                       نزار قبانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 2:43  توسط محمد رضا نوروزی  | 

از میدان دانشگاه که می گذریم . برق بزرگی می زند . ذوق می کنم.

اگه بارون بزنه....

بعد با مریم توی یه کافه توی درکه نشسته ایم . قلوه می خوریم . یاد قدیمتر ها ( چهار سال یا پنج سال قبل ) هر از گاهی هم یاد قدیم ترهای خودم می افتم و خاطره ای از درکه گردی هایم برای مریم می گویم...

رعد و برق شدیدی  می زند ...

اگه بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه....

از درکه میزنیم بیرون . مریم میگه بچرخیم....راه می افتم...سوی شرق از شمال . مینی سیتی را رد می کنم. باد شدیدی وزیدن می گیرد... بوی پاییز می آید...مریم با خوشحالی می گوید: آهار می ریم؟

ساعت 11 شب است...بوی پاییز شدیدتر شده....

پیچ و خم های جاده لواسان را با طمانینه و آهستگی طی می کنم . زرد بند را  رد می کنم . رو به شمال . یاد همه روز های گذشته هستم . خوب و بد . آهار شکراب . صبح های بارانی و تاریک زمستان . دو نفری ( بیشتر وقت ها  تک نفری هستم)...

توی ماشین صدای سیمین غانم همه فضا را پر کرده:

 گل گلدون من....

من با خودم میگم: اگه بارون بزنه....

کمی بالاتر ....پیچ بعدی...بالاتر ....بعدی....و بالاخره....

بارون بارونه...زمینا تر میشه...

گلنسا جونم....

بارون بارونه....زمینا تر میشه...

عجب بارونی ....خوش آمیدی پاییز زیبا....

من ومریم سرمستیم....امشب همه جاهایی که از 4 ، پنج سال قبل با هم ازشون خاطره داریم سر می زنیم... داراباد...آهار...باغ گل سرخ ها....کوچه پس کوچه های نیاوران....

امشب 4 سال از ازدواجمون گذشت :

مثل برق و باد....

پاییز به پاییز....

رنگ به رنگ....

میزنه بارون به شیشه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 2:5  توسط محمد رضا نوروزی  | 

همه چیز توی این همه  پیچ و خم ونقش و نگارای معماری و هنرمندانه اونها پیداست...خانه عبلسی ها اونقدر بزرگ و زیباست که مات و مبهوتت میکنه....خونه طباطبائی ها هم... اونجا یه گوشه دنج تو طبقه دوم پیدا می کنم و می شینم .گنبد های زیبا و طناز بروجردی ها پیداست . حیاط ها دیوار های بلندی دارند . همه چیز محصور است . تو تو حیاط خودت هستی و دیگران تو حیاط و خونه خودشان. سرک می کشی چیزکی از حیاط بغلی می بینی... و بعد  باید بقیه را خودت بسازی ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 19:33  توسط محمد رضا نوروزی  |