صدای خانم جوان(نازک و کمی با ناز و عشوه): آقا شما آرزو دارید؟
صدای آقا(کمی محکم ولی شوخ طبع):بله که آرزو داریم .چه آرزویی میخواهید؟شامپو آرزو؟کرم آرزو و...
.....
ادامه مطلب
هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من
صدای خانم جوان(نازک و کمی با ناز و عشوه): آقا شما آرزو دارید؟
صدای آقا(کمی محکم ولی شوخ طبع):بله که آرزو داریم .چه آرزویی میخواهید؟شامپو آرزو؟کرم آرزو و...
.....
یک ترجمه شعر دیگر از الوار.این فرانسوه خوندن من هم ماجرایی داره .آغازی برای آغازی دیگر...
شادزی و شاد مان ...همیشه ها...
چه پاییز خیسی شده امسال. آسمون خیس و زمین خیس و گونه ها خیس...هفته قبل که بچه ها رفتند قصر بهرام ، صبح جمعه راه افتادم رفتم آهار. تنها بودم . جاده نم بارونی داشت و آهار خلوت بود خیلی خلوت و این محشر بود. درختها هم که تازه رنگ رنگ شدند. شیب گردنه آخر تازه شروع شده. به بلنداش که میرسم.میایستم.پایین دست رودخانه با غرور و خروش پیچ وتاب می خوره.راه زیادی نیست تا امامزاده...امامزاده...
" چه آهنگ زیبایی . دوباره بزن...نیمکت توی امامزاده شکراب پذیرای ما بود. آفتاب کم رمق شهریور از لابلای شاخ و برگ درختا روی صورتامون رقص کنان حرکت میکنند. کرختی ظهر تابستون هر دومون را فراگرفته و من با سوت آهنگ مورد علاقه ام را می زنم و می شود آهنگ مورد علاقه مان...ودیگر خاموشی ...فراموشی...
تصویری می آد. برفکی میشه و برف میزنه .تند و تند .هوا کاملا تاریکه . تهران تو خلوت پنجشنبه زمستونیش خوابیده . خودمون رو با سختی می رسونیم آهار . هیچ کس نیست . برف تا بالای زانو می رسه. زیر درخت بزرگ زندگی می شینیم و چند لقمه ای نان و پنیر می خوریم . خرده نانها را می گذاریم زیر درخت و کمی بالاتر می رویم. بالاتر رفتن واقعا غیر ممکنه .بر می گردیم. پنج دقیقه نشده که به زیر درخت زندگی بر می گردیم. از نانها خبری نیست. در عوض بسیار جای پای پرندگانی هست و شاد شدن ما ...برف همچنان می بارد...
بد جوری می بارد. حالا دیگه بارون شده و فصل هم عوض شده. بهاره و شکوفه های گیلاس تمام مسیر رو پوشانده.دست در دست هم بالا می رویم . شادی همراهمونه که ناگهان باد شدیدی میوزه.همه چی عوض میشه و غمی درد آور پیشمون جا باز می کنه.زود می ره اما ردپاش تا مدتها می مونه...تا مدتهای مدید..."
چشمامو باز می کنم...باز بودند....می بندم باز می کنم. همه چی آروم آروم از محو بودن در می آیند. حالا پاییزه...برگ درختایی که اون بالاها قد کشیدند سرخ و نارنجی و زرد شده...یک فصل جدید مدتهاست که پیش رومه...فصلهای دیگه هم میآیند...نسیم و خیسی پاییز رسیدنشون رو خبر می ده....
خیلی ها گله و شکایت کرده اند که چرا باغ رو خالی گذاشته ام و خیلی بهش سر نمیزنم. واقعیت این است که کمی سرم شلوغه و البته نه به دلیل پرکار بودن بلکه به دلیل بی حوصله و نامنظم بودن. خیلی از وبلاگها رو دیدم که نویسنده آنها از پیش یا از پس ، دلیل ننوشتنشان را اعلا م می کنند. مثلا: بچه ها دارم میرم سفر ، تا دو هفته نمیتونم بنویسم و...یا: بچه ها ببخشید این مدت مشغول امتحان بودم نمیشد بنویسم و...
واقعیت اینه که از این کار بدم میآد. از پراکنده نویسی هم متنفرم. من خیلی راحت حرف می زنم .بی دریغ و بی مضایقه ...اما در نوشتن خسیسم . دقت می کنم . تا دلیلی نباشه نمی نویسم و تا ارزش خوندن( از دید خودم و حتی برای خودم) نداشته باشه هم ... و البته یک بهانه دیگر هم دارم . من هنوز خیلی با اینترنت و دنیای مجازی اون لذتی که باید ببرم را نمی برم. بنابراین:
خوشحالم که وبلاگم را می خونید .خوشحالم که وبلاگم( و شاید خودم) اونقدر براتون مهم هست که سری می زنید و اگر چیزی در باغ نیست که از شما با آن پذیرایی کنم ناراحت یا نگران می شوید ...اما... به محض آنکه حرفی زیبنده نوشتن داشته باشم برای دل خودم و احیانا شما که لطف می کنید به در باغم می آیید و سری می زنید خواهم نوشت...
گرچه اهل این حوالی نیستم
با هوای این خیابان دلخوشم