تبليغاتX
باغ به باغ

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم . . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:53  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امشب با یکی دیگه از دوستام خداحافظی کردم....داره میره...کانادا....جدا از همه چی خیلی خوب بود....خیلی از دوستای ۵ ،۶ سال قبل اونجا دوباره مثل خیلی قدیما دور هم جمع شدیم....آزاده ُ مسعود ُ محبوبه، سولماز، کامران،بابک،بهنام،میثم،حامد.خوش گذشت....بهنام....همیشه شاد باشی...همیشه.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 23:59  توسط محمد رضا نوروزی  | 

تا قبلش شب خوبی بود...مثل همه شبای بزن بکوب و شادی بخش....اما بعدش...درست از نیم ساعت بعد از اون جمله کوتاه  دیگه زیبا نبود....و هیچ وقت دیگه(حداقل تا امروز) اون مدل شبها براش زیبا نیست...دنیا عوض شده بود....خیلی ساده....اونشب خوابش نبرد...تا صبح توی تخت وول می خورد....و هنوز که هنوزه (یعنی ۲۰ سال) خواب شب براش سخته...و کوتاه...دنیا....عوض...شده بود...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 22:6  توسط محمد رضا نوروزی  | 

کیلومتر ها دور تر از اون....کسی نیست....همه جا سکوته....فقط صدای دوردست یک پرنده و بادی که دو لایه چادر را به هم می زنه به گوش میرسه....سرما بد جوری اذیتش میکنه....پای شکسته...سر و روی زخمی...کمی هم درد...از همه مهمتر گرسنگی....اوضاع بده....نگرانه...نگران خودش....خانوادش...دوستش (که رفته کمک بیاره)و...حالش اصلا خوب نیست...سرما تا مغز استخوانش (که حالا کمی از این استخوان هم بیرون زده)نفوذ می کنه....دنیا سرده...اما وقتی ماه از پشت کوه بلند روبرویی بیرون می زنه...خودش رو به زحمت به لب چادر میکشه....نگاهی میکنه و با خودش زمزمهای میکنه...آهنگی از دور دستهای خاطراتش....هنوز شب هست و سرده اما اون داره لذت میبره....از ماه و سکوت کوهستانی که اونو کیلومترها از آدمای دیگه دور کرده....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:59  توسط محمد رضا نوروزی  | 

هوا بارونیه....دلش آفتابیه....پیاده راه میره و قدم میزنه.بوی بارون و برگ های خیس خورده سر حالش میارن....کلاس امشب خیلی خوب بود. هر وقت توی کلاس از آرزو هاش و از آینده برای بچه ها صحبت میکنه و ذره ای (فقط ذره ای) امید براشون به ارمغان میبره کیفور میشه...امشب هم از همون شبا بود.قدم میزنه و بیشتر خودش رو به بارون میسپره....

...

توی پیاده رو یکی از شاگرداش رو می بینه...."شاخه نوری به لب داره"و هنوز 18 سالش هم نشده....هوا بارونیه....دلش هم بارونی می شه...نرم نرمک قبل از اونکه شاگردش اونو ببینه ازش دور می شه...بارون می آد...هم تو خیابون....هم تودلش....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:55  توسط محمد رضا نوروزی  | 

اصلا ساده نبود...گفتن همه اون چیزی که تو دلش میگذشت هیچ وقت براش ساده نبوده(من میدونم که هنوزم نیست)برای همین همه کارا رو سپرده بود به زمان...با خودش میگفت:"بگذار ببینم چی میشه...."توی مسیر سفر همه چیز عادی بود...مثل همیشه...بگو بخند های فراوون و بازی ها و جک ها و...این دفعه مینی بوس پر بود...پر تر از همیشه....همه دوستای قدیمی ...سرحال و سرزنده...توی کویر که رسیدند بعد از شام ، رصد شروع شد...هر کی برای خودش....اون هم شروع کرده بود.اوائلش تنها بود بعد میمش اومد( من میدونم که این واژه میم رو از فیلم درخت گلابی وام گرفته.میم یک عشقه...به نتیجه رسیده یا نرسیده...البته این رو دیگه مطمئن نیستم...)باهم رصد کردند...نیمه های شب رصد تعطیل شد....با "میم" قدم زنان به کویر رفتند...از هر چیزی حرف زدند جز اون چیزی که باید (باید) میگفت...به نظرش هنوز باید منتظر میموند...اما به هر حال همه چیز خوب پیش می رفت(اینو بعدا خودش به من گفت که فکر میکرده همه چیز خوب پیش میرفته)...و البته حق هم داشته....واقعا همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه یکی از دوستان سر می رسه(در حقیقت همون شب که میم و اون از قدم زدن بر میگشتند رسد.هراسان و نگران به اونها رسید) و اصلا منتظر نمی مونه ببینه چی میشه...خیلی راحت با "میم" حرف میزنه و از هر چی تو دلش میگذشته میگه وداستان اون و میم به پایان میرسه....خیلی وقت بعدترش اون اومد پیشم و گفت که این اولین تجربه عشقی ای بوده که داشته(و البته آخرینش نبوده!!!)به همین راحتی از اون چیزی که فکر می کرده براش خوبه میگذره و دنیا رو ادامه میده...خودش میگفت:"اونقدر وایسادم ببینم چی پیش میآد؟خوب این پیش اومد دیگه...."

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:45  توسط محمد رضا نوروزی  | 

صبح ها بلند میشه...خیلی زود...یک رفتار هایی مثل نرمش صبحگاهی...بعد یک مسواک طولانی(فقط چون از بوی خمیر دندانش خوشش میاد.این رو تازگی ها و در مدتی که نوع خمیر دندانش عوض شده بود و دیگه دست و دلش به مسواک زدن نمی رفت فهمیده بود)وبعد آب سرد به صورت و تازه اینجا بود که واقعا از خواب بیدار می شد.

این برنامه تقریبا ۲۷ سال بود که اجرا می شد. یعنی تقریبا از سه سالگی....

همین دیگه ،برای امروز بسه...اینو نوشت و از جاش بلند شد. چراغ ها رو خاموش کرد و کورمال کورمال خودش رو به تختش رسوند.روی تخت دمر افتاد و خیلی سریع خوابش برد.درست مثل همه شبهای ۲۷ سال گذشته....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 23:8  توسط محمد رضا نوروزی  | 

پشت شیشه برف می بارد

...در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

دلم برف می خواد...همه ی آرامش مخملی شبهای پر برف هم برایم کم است...از ماهواره  افتتاحیه بازی های آسیایی قطر را میبینم...به شغلی که شاید در قطر داشته باشم فکر میکنم...گوینده میگوید این بارانی که امشب می بارد برای این جا بسیار عجیب است... پشت شیشه برف می بارد

هیچی سر جاش نیست...گوی های بزرگی از مایعی آبی رنگ پر شده و برگهای زرد و سرخ رقصان جلو میروند....درختهای خاکستری ریشه هایشان را توی هوا تکان می دهند و برف از آنها هری پایین میریزد...ابر ها و غبار های سفید همه ی زمین را پوشانده . باران میزند ...پشت شیشه برف می بارد و من کوله بارم را میبندم....شاید باران ادامه پیدا کند:

-آقا...آقا...اینجا چند روز در سال بارانی میشود؟

-خیلی زیاد باشه ۳ روز...

- این که خیلی کمه...

- میتونی بری اونجا...( و با دستش طرف دیگه ی کره را نشان میده)

- اونجا چند روز بارون داره؟

-هیچی.

- اون که بدتره پس...

- نه.منظورم اینه که اونجا بارون نمیاد.همش برفه همه ی روزای سال...

- این که خیلی زیاده...

هنوز ریشه های درختا تو آسمون تکون می خورند.حالا دیگه ا کره های آبی خبری نیست. جاشون رو مکعب های سرخ و هرم های زرد گرفته. اونها هم تو آسمون بنفش معلق هستند. ابر ها هنوز هم روی زمین وول می خورند. آسمون پر میشه از ارابه های رنگ و وارنگ.و زمین را کلاغ های تپل و گنجشک هایی که از سرما میلرزند فرش می کنند. همشون خوابیدند و به آرامی ( گاهی) صدایی میکنند.

-آقا...آقا به نظرتون کجا برم خوبه. من بارون و برف و خیلی دوست دارم....اما نه این که همیشه باشند. آخه آفتاب هم بد نیست...؟

- اونجا خوبه( و این طرف کره را نشونم میده)...

- حتما همونیه که من می خوام؟

- شاید.شایدم نه...پنجره رو باز کن.ببین اونجا برف میباره یا نه...

پشت شیشه برف می بارد...

در سکوت سینه ام دستی...

دانه اندوه می کارد...

- من برم برف بازی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 0:20  توسط محمد رضا نوروزی  | 

پشت شیشه برف می بارد

...در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

دلم برف می خواد...همه ی آرامش مخملی شبهای پر برف هم برایم کم است...از ماهواره  افتتاحیه بازی های آسیایی قطر را میبینم...به شغلی که شاید در قطر داشته باشم فکر میکنم...گوینده میگوید این بارانی که امشب می بارد برای این جا بسیار عجیب است... پشت شیشه برف می بارد

هیچی سر جاش نیست...گوی های بزرگی از مایعی آبی رنگ پر شده و برگهای زرد و سرخ رقصان جلو میروند....درختهای خاکستری ریشه هایشان را توی هوا تکان می دهند و برف از آنها هری پایین میریزد...ابر ها و غبار های سفید همه ی زمین را پوشانده . باران میزند ...پشت شیشه برف می بارد و من کوله بارم را میبندم....شاید باران ادامه پیدا کند:

-آقا...آقا...اینجا چند روز در سال بارانی میشود؟

-خیلی زیاد باشه ۳ روز...

- این که خیلی کمه...

- میتونی بری اونجا...( و با دستش طرف دیگه ی کره را نشان میده)

- اونجا چند روز بارون داره؟

-هیچی.

- اون که بدتره پس...

- نه.منظورم اینه که اونجا بارون نمیاد.همش برفه همه ی روزای سال...

- این که خیلی زیاده...

هنوز ریشه های درختا تو آسمون تکون می خورند.حالا دیگه ا کره های آبی خبری نیست. جاشون رو مکعب های سرخ و هرم های زرد گرفته. اونها هم تو آسمون بنفش معلق هستند. ابر ها هنوز هم روی زمین وول می خورند. آسمون پر میشه از ارابه های رنگ و وارنگ.و زمین را کلاغ های تپل و گنجشک هایی که از سرما میلرزند فرش می کنند. همشون خوابیدند و به آرامی ( گاهی) صدایی میکنند.

-آقا...آقا به نظرتون کجا برم خوبه. من بارون و برف و خیلی دوست دارم....اما نه این که همیشه باشند. آخه آفتاب هم بد نیست...؟

- اونجا خوبه( و این طرف کره را نشونم میده)...

- حتما همونیه که من می خوام؟

- شاید.شایدم نه...پنجره رو باز کن.ببین اونجا برف میباره یا نه...

پشت شیشه برف می بارد...

در سکوت سینه ام دستی...

دانه اندوه می کارد...

- من برم برف بازی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 0:20  توسط محمد رضا نوروزی  | 

دیشب ساعت 2 بامداد از خیابان کامرانیه به سمت نیاوران میراندم. ناگهان از کنار برج کوه نور یک روباه بسیار زیبا با دمی پرپشت از عرض  کامرانیه و به سمت چیذر دوید...

توی شهرک ما یک خانواده کوچک روباه زندگی میکنند...خیلی به ندرت دیده میشوند....اما هفته قبل دیدمشان....

اواخر تابستان به همراه تیم المپیاد نجوم در رصد خانه دانشگاه کاشان واقع در نیاسر اردو بودیم. شب اولی که در رصد خانه بودیم ، مریم عرب سلمانی صدایم زد ....روباهی مقابل در رصد خانه میچرخید...مدتی آنجا بود و بعد رفت...دیگر هم ندیدیمش....

روباه بسیار زیباست....

ما خیلی دور از طبیعتیم...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 22:10  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امروز خوانش یک شعر ...فردا یادواره ای از شاعر....چه سبک میگذرد این روزها و چه سنگین میآید روزهای بعد و این میان...این میان تعلیقی هست و پایی مانده در راه امروز و فردا...صبح برمیخیزی و میرسی به ظهر...اما ظهر نمیرسد به تو ...به تو که تا غروب باید قدم بزنی ...شاید شب بیایدو باز چشم به راه بمانی برای فردا و ...فردا ...فردا....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:16  توسط محمد رضا نوروزی  |