شب به که و تاریخ وخاطره گره می خورد
وهنگام،که بی حضور واژه ها
خویش را مرور میکنی
تمام زندگی را
قطره قطره تاسحر
برای گونه های سرد و سرخ
بازگو کرده ای
اینجا
شب پر از ستاره است
که با کوه و تاریخ و خاطره گره خورده است
الموت- ۴/۳/۱۳۷۵
هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من
شب به که و تاریخ وخاطره گره می خورد
وهنگام،که بی حضور واژه ها
خویش را مرور میکنی
تمام زندگی را
قطره قطره تاسحر
برای گونه های سرد و سرخ
بازگو کرده ای
اینجا
شب پر از ستاره است
که با کوه و تاریخ و خاطره گره خورده است
الموت- ۴/۳/۱۳۷۵
امروز لابلای نوشته های قدیمی به جستجوی نامه ای بودم...مجموعه ای از شعر گونه هایم را یافتم....یاد باد آن روزگاران ...یاد باد....
دریغ
دریغ که دستهای من تهی است
ولی نگاه کن
نگاه کن که چشم های من
پر از نگاه های خسته است
به راه های گام نخورده ای
برای تو...
و
آه
ای...کاش به آرزوی خود راه داده بودمت
کاش امید را
رهسپار یافتنت کرده بودم
کاش...
یازدهم بهمن 1376(هردو نوشته...یادت هست؟!)
"روزی که رفته بودم برای چندمین بار خانه را ببینم، مواجه شدم با مستأجر قبلی که در حالِ اسباب کشی بود." ادامه می دهد: "طاقت نیاوردم و پرسیدم: آقا خانه یِ به این خوبی، چطور دلتان آمد از اینجا بلند شوید؟!" مستأجر قبلی در پاسخ می گوید: آقا جان می دانی یک اسبِ تیزرو به چه درد می خورد؟ آذریزدی می گوید:خب، به درد مسابقاتِ سوارکاری! مستأجر، سرش را به نشانه تأسف تکان می دهد: خیر! به این درد که سوارش شوی و از دست همسایه بد تا می توانی فرار کنی و بتازی!"(نقل از :"از حوالی دیروز"،خاطرات مهدی آذر یزدی)
اگر معنی همسایه را کمی بزرگتر کنید و به برادران و خواهران دینی (هم وطنان)برسانید...میشود شرح حال من...الان و این روزگار اسب تیزرو میخواهم....
شب مثل همیشه...باهاش صبت کرد...اما این بار عاشقانه نبود...اصلا(هر چند تو دلش غوغا بود) چشماش خیس بود...اما صداش خشک خشک...همه دوستی ها یادش میاومد....:
شب رصد ...توی ویلاشون
صبح از کوه بالا رفتنشون
وقتی از ترکیه اومد براش یک لباش بسیار زیبا آورد
بعد ...دوستی هاشون...
هدیه قبولی تو دکترا...
بعد...بعد....بعد...
اما الان هیچی رو نباید به یاد می آورد......و تمام شد...میدونست کار درستی کرده...برای اون خیلی بهتر بود....
امروز عید قربان بود....میرم دفتر( کارهای زیادی برای فردا داریم...) با میثم تمام روز رو توی دفتر هستیم...کل برج به اون بزرگی خالیه...به زحمت 10 واحد از اون همه واحد باز هستند...کار هامون هم خیلی خوب جلو میره...نتیجه هم عالیه...اما اینها هیچ کدوم برام ارزش نوشتن نداره....دفتر ما تو برج بهاره که توی خیابون بهاره...خیابون بهار برای من یاد آور شیرینی ها و زیبایی های ایم کودکیمه...خیابونی پر از لباس کودک.... همیشه لباس های کودکیمو(از یک لباس ساده توی خونه...تا لباس شب عید) از اینجا برام خریده اند. امروز تعداد زیادی خانواده برای خرید اینجا اومده بودند...چهره بچه ها دیدنی بود...یکی شاد از خرید...اون یکی غمگین از اینکه خریدش باب میلش نبود...یکی دیگه خوابش میاد...یکی دیگه دنبال بادکنک فروش سر چهار راه میدوئه...دنیای شیرینشون خیلی زود تموم میشه...(الان اینمو می فهمم...اونموقع ها این موضوع برام قابل درک نبود)
حالا امشب دوباره میبیندش....بعد از سالها که از اون روز توی رصد خونه می گذشت.اون دختر بعدها توی دانشگاه شریف درس خوند....حالا دیگه یک شاگرد کوچیک نبود....اون دوست و همکار شده بود...با همان لبخند زیبا.....
امشب دوباره میبیندش....همه چیز به اولش باز گشته، باز هم داره به سختی فارسی صحبت میکنه...باز هم زیرکی و هوش از صورتش پیداست....و باز هم لبخندی بر لب داره....طلایه هزاره دانشجوی دکتری در دانشگاه انتاریو است...شاگرد قدیمها....دوست دیروز ها....آینده ها...زمان چه تند از کنارش رد شده....
بازی وبلاگی تازه شروع شده ضربه اول اینجا زده شده و بعد از هوارتا پاس به من رسیده... چه میکنند تو این بازی وبلاگی....پژمان که شماره ۱۳ رو لباسشه از دوسو پاس می گیره...لنا(یک شاگرد با هوش و خوب) و نگین(یک دوست قدیمی و زیبا) با هم بهش پاس میدن.
اونم خیلی تر و فرز ،اول ،جمله حکیمانه ای میگه:پنهانی های زیادی نداره. چون خیلی از چیزایی که مردم فکر میکنند مهم و پنهانی باید باشه، اصلا مهم نیستند.
با همین جمله کاررو آسون میکنه و کلی آدم رو از پیش روش بر میداره. بعد نگاهی به دور تر ها میکنه و...
با اینکه از دروغ متنفره اما دو تا دروغ مهم تو عمرش میگه...هرچند این دروغ ها نه برای خودش نه دیگران کارساز و نه کارشکن نبوده...اما به هر حال ازشون ناراحته.
حالا دیگه خصوصی تر میشه...نگاهی به هم تیمی هاش می اندازه چه لباس های رنگ و وارنگی...
جدیدا از لباس مشکی خوشش اومده ،همینطور از کت شلوار شیک و ....
دیگه هم تیمی هاش دارند چپ چپ بهش نگاه میکنند ....خیلی با توپ ور میره...الانه که تیم حریف توپ رو بگیرند ازش .همین موقع یک کار عجیب میکنه:
یک آنالمای جدید میسازه...خیلی زمان زیادی ازش نمونده و داره تموم میشه....
حالا دیگه سر و صدای تماشاچی ها هم داره در میاد...اما اون با لجاجت مشغول جلو رفتنه....
به خیلی ها حسودی میکنه...خیلی ها...به خاطر خیلی چیز ها...
و پول در آوردن براش سخت ترین کار دنیاست....اونقدر که فقط به اندازه روزمرگی براش کار میکنه....
حالا دیگه دور و برش رو نگاه میکنه...پنج تا از هم تیمی هاش با هم از اون توپ میخواند.چون اصولا تصمیم گیری براش سخته.به هر پنج تا توپ میفرسته:
گربه سگ فرنگی ، روزوانه، میثم فاگ ، سکوت(که بهتره واقعا براش سکوت کنم مگه نه؟) و بهار باغبان
حالا دیگه توپ زیر پای این پنجتاست...
(به ادامه همکارام توجه کنید)