تبليغاتX
باغ به باغ

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

امسال هم طبق قاعده گذشت....اما برای من این رویداد ها مهم بودند...شما چی؟؟؟

امسال جایزه سال کتاب ایران برای ترجمه ی جلد هفتم مجموعه علم چیست به من رسید....اونم کی....یکروز قبل از تولدم....این بهترین هدیه ای بود که گرفتم

امسال چهار سفر رو به شیوه قدیمها تجربه کردم...به عبارتی دوباره روی غلطک سفر افتادم....این بهترین اتفاق امساام محسوب میشد.

زمستان امسال سعی کردم هیچ کلاسی برندارم(البته واقعا هیچ کلاسی نشد...فرزانگان رو میرم)و این مهمترین تصمیم من محسوب میشد.

امسال سعی کردم یک شهروند ایرانی خوب محسوب شوم....هرچند نقائصی داره هنوز اما مهمترین قدم برای سالهای دهه ی 30 زندگیم محسوب میشه.

اواخر امسال تصمیم گرفتم زندگی خارج از کشور راامتحان کنم....هرچند تصمیم خیلی لرزان و شکننده ای هست...اما این بزرگترین تابو شکنی عمرم محسوب میشه....

دوتا کتابی که سالها قبل نوشته بودم رو دوباره نویسی کردم و آماده است برای چاپ...و البته این بار ناشر هم آماده ی کار هست...این مهمترین فعالیتی بود که برای کارهای عقب افتاده ام کردم.

درس خواندن رو دوباره آغاز کردم...یک رشته ی جدید در مقطع دکتری .و البته کلاس زبان .این مهیجترین فعالیتی است که در سال جدید شروع کردم.

و....امسال از دید اقتصادی هم سال بدی نبود....هرچند نسیم اقتصادی بهتری نیز در حال وزسدن است....اگر اتفاقی نیفتد...و این بی اهمیت ترین رویداد زندگی امسالم بود.

امسال یکی دوبار کشیدگی عضلات و یک بار شکستگی دست و یک بار بیهوش شدن در خیابان و یکبار نابینا شدن به مدت 40 دقیقه و کلی سردردهای سخت(همه ی اینها از یک بیماری نشات میگیره)داشتم....و این دردآور ترین تجربه  امسالم بوده

امسال وبلاگ نویسی را هم آغاز کردم و ....این آخرین پستی است که در این وبلاگ مینویسم(امسال)

و...بالاخره .......سال بدی نبود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:7  توسط محمد رضا نوروزی  | 

وای باران،باران...

پنجره را باران شست

چه کسی ذهن مرا خواهد شست؟

 

                            

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 2:9  توسط محمد رضا نوروزی  | 

همین امروز غروبیه با یکی دو تا از شاگردام گپ اینترنتی میزدم...

...

همش از امشب به بعد یاد این ترانه ی "سیاوش قمیشی" می افتم:

تو یه تاک قد کشیده...

پا گرفتی روی سینه...

واسه پا گرفتن تو....عمریه که من زمینم....

تا آخر بخونیدش....تا آخر....

 


متاسفانه برای اولین بار مجبور شدم پستی را که منتشر شده را اصلاح کنم...شاید هم اشتباه کردم....

متاسفانه برای دومین بار هم مجبور شدم پستی را که منتشر شده را اصلاح کنم...مطمئنم که درست بوده... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 22:29  توسط محمد رضا نوروزی  | 

سرخ و سیاهِ "استاندال" رو خوندی؟اونجایی که مادام "دورنال" وقتی اولین بار معلم سرخونه ی  فرزندانش  را میبینه مجذوب و شیفته ی او میشه. اورا ستایش میکند...چون  با ادب و خوش چهره و ...چند صفت خوب دیگر است...صفاتی مورد ستایش....و...بعد از این ستایشگری با سرعتی کم و بیش زیاد مادام دورنال دل میبازد....به معلم سرخانه...به "ژولین".

به همین سادگی...از ستایش اغاز میشه....ستایش صفاتی مطلوب...وبعد مسیر عشق آغاز میشه...استاندال ادامه ی این مسیر را چنین توصیف می کند: اميد - تبلور اولیه- شک - تبلور دوم.

این مسیر آشناست....نه؟ اما واقعا همون اول کار....همون تحسین که همه ی قصه ها از آن آغاز میشود...آیا این تحسین واقعی است؟آیا دچار بزرگنمایی نیستیم(ی)؟ آیا این ستایشگری بر حقایق بنا شده؟آیا قدسی شدن امری در پیش نیست که ذات آن قدسی نیست و بعدا فرو می ریزد؟...و فرو می ریزد؟....

ابرهای بلندی آبستن بارانند...میدانی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 20:20  توسط محمد رضا نوروزی  |