تبليغاتX
باغ به باغ

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

شاگرد آدم مثل بچه ی آدمه....نمیشه کاریش کرد...همیشه باهاته.

اینو پریشب به یکی گفتم که برام مهمه...

و:

تو از جون من چی میخوای؟

میخوام بهت درس بدم....می خوام شاگردم باشی....

این چند جمله یکی از با ارزش ترین بخش های فیلم بسیار زیبای "ببر غران-اژدهای" خفته است.

چه دو شب پیاپی زیبایی...من معلم...چه شبهای باشکوهی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:12  توسط محمد رضا نوروزی  | 

دروغ ۱۳ به این تابلویی....پست قبلی رو میگم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 8:27  توسط محمد رضا نوروزی  | 

همه ی داستانها به آخر میرسند.قصه ای این باغ هم....در این باغ از امروز بسته میشود....تا ابد....شاد باشید...همواره
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:33  توسط محمد رضا نوروزی  | 

همیشه عاشق دریافت نامه ی مکتوب بودم(و هستم)همیشه دلم میخواسته وقتی از خونه میزنم بیرون یا به محل کارم وارد میشم یک نامه برایم رسیده باشه....خیلی سال قبل حتی ا جاهای مختلف که سفر میرفتم برای خودم نامه ای کارت پستالی چیزی می فرستادم.به همه هم توصیه میکنم به عنوان سوغات سفر برایم یک کارت پستالی چیزی پست کنند...بهترین هدیه است...حالا چی شد اینا رو نوشتم:

این پوستر تبلیغی اداره ی پست استرالیاست:

                               

متن زیر این پوستر این هست:

اگر واقعا میخواهید با کسی در ارتباط باشید ،برایش نامه بفرستید.

آدرس پستی من:

تهران،خیابان ولیعصر،خیابان زعفرانیه،پارک زعفرانیه،رصدخانه زعفرانیه،محمد رضا نوروزی

یا

تهران،خیابان انقلاب،خیابان بهار جنوبی،برج بهار،طبقه ی سوم اداری،واحدد ۵۵۸،موسسه توسعه مطالعات علمی،محمد رضا نوروزی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 13:10  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امروز   ۹ عید....همه ی آرزوها و ایده ه آلیست بودن هایم و سوررئال بودن ها و خواهش هایم از خودم و خلاصه...همه ی آن چیز هایی که دوست داشتم باشم و ارزشونو داشتم با هم برایم زنده شدند....وقتی به خودم اومدم بیش از ۳ ساعت توی خونه پدریم و توی اتاق قدیمیم و سر کمد شخصیم، خمیده بر یک جعبه چوبی کوچک و ظریف که هدیه ای از یک دوست بسیار عزیز بود با اون همه خاطره عشقبازی کرده بودم....همه ی اینها مرا یاد جمله ای انداخت از ناباکوف که همون دوست عزیز برایم نقل کرده بود و بعدش اون جعبه ی زیبا و ظریف رو بهم داده بود.... :

"حافظه همه چیز را به یاد میآره به جز بو ها را.هر چند هیچ چیز مثل یک بو نمیتواند گذشته را برایت زنده کند"

و عجیب راست است این جمله...بوی عطر او که توی جعبه ست....همه ی خاطراتم را زنده میکند....تلخ و شیرین.....


+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 16:50  توسط محمد رضا نوروزی  |