تبليغاتX
باغ به باغ

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

شب زیباست....و امشب زیبا تر... تولد برادرشه...برادری که خیلی دوستش دارد...خیلی ...بیشتر از همه ی آرزوهاش...گیرم که این حس را خیلی نشان ندهد.... اما او را دوست دارد...مراقبش هست...نگرانش هست...گاهی لوسش میکند...گاهی به او تندی میکند....دوستش دارد...بیشتر از همه ی خواسته هایش....و امشب تولد اوست و تولدی دیگر....تولد خانواده.پس از ۱۰ سال...همه دور هم هستند .مثل آن روزهای دور....مژگان(خواهرش) و برهان و مبینا. پدر و مادر. همسرش و...خانواده همه هستند.پدر راضی است و مادر خرسند...او هم خوشحال است آنقدر که میتواند همه ی نگرانی هایش را پشت پرده ی نمناکی از شادی پنهان کند...دوست دارد زودتر از این جمع زیبا دور شود...نکند اشک پرده در شود...شاد است....و نگران...برادرش را دوست دارد و خانواده اش را...بیشتر از همه ی آرزو های زیبایش....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:13  توسط محمد رضا نوروزی  | 

و ترجمه ای دیگر از فرانسوی...اصل آن زیباست...به واقع زیباست

 

امروز چه روزی است؟

امروز، همه ی زمان هاست

دوست من

امروز تمام زندگی است

بی کم  و کاست

عشق من

ما عشق میورزیم و زندگی میکنیم

زندگی میکنیم و عشق میورزیم

بی آنکه بدانیم

به راستی زندگی چیست

بی آنکه بدانیم

این زمانها چیستند

بی آنکه بدانیم

عشق چیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 2:11  توسط محمد رضا نوروزی  | 

این یک شعر نیست و حتی یک شعرواره ای کوتاه...یکسری خاطرات مشترک من و اوست که تازه دوباره یادش افتادم...با خواندن نامه هایی از قدیم...همین:

 

بازی شبهای دورادور

آبهای سرد

دستهای سرخ

چشمهایی خیره در چشم دیگری

من و" راهی که سخت است و رفتنی نیست..."

چه روزهای زیبای "رفته ای"

چه شبهای افسانه ای و راه های باز "نرفته ای...:

چرا؟چرا؟چرا؟ و فانوسی روشن بر بلندای کوه و آبشار پر خروش..

و شاهامه ها و خانه ها

و نامه ها و رمزها

وآتش و فروغ خفته در خواب و مورچه ها

و تو

و من که دیگر نیستیم در این میانه ها...

و کاوه و بهانه ها

و پالتوی سرخ آن قلمدان پر عطر و خاطره...

و من و تو .....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 6:14  توسط محمد رضا نوروزی  | 

یک ترم تقربا درس نمیده(به جز ۳ تا کلاسی که توی فرزانگان داشت)و حالا تابستان ۹ یا ۱۰ تا کلاس داره....

مطمئنه که دنیا زیباست...اما آدمهاش نه....اونهم بعد از ۳۲-۳۳ سال....

دوباره به دنیای خودش برگشته....بعد از ۵ سال....

میدونه که بازی های سختی را پیش رو داره....از  تک سرفه هاش میفهمه...از سر گیجه ها هم....بازی های سختی پیش رو خواهد بود....

تو هم یادته؟...

دنیا مثل یک چرخ و فلک بزرگه...با دور های مختلف....عجب بازیهایی سخت رو در پیش رو داره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 23:12  توسط محمد رضا نوروزی  |