و ترجمه ای دیگر از فرانسوی...اصل آن زیباست...به واقع زیباست
امروز چه روزی است؟
امروز، همه ی زمان هاست
دوست من
امروز تمام زندگی است
بی کم و کاست
عشق من
ما عشق میورزیم و زندگی میکنیم
زندگی میکنیم و عشق میورزیم
بی آنکه بدانیم
به راستی زندگی چیست
بی آنکه بدانیم
این زمانها چیستند
بی آنکه بدانیم
عشق چیست
این یک شعر نیست و حتی یک شعرواره ای کوتاه...یکسری خاطرات مشترک من و اوست که تازه دوباره یادش افتادم...با خواندن نامه هایی از قدیم...همین:
بازی شبهای دورادور
آبهای سرد
دستهای سرخ
چشمهایی خیره در چشم دیگری
من و" راهی که سخت است و رفتنی نیست..."
چه روزهای زیبای "رفته ای"
چه شبهای افسانه ای و راه های باز "نرفته ای...:
چرا؟چرا؟چرا؟ و فانوسی روشن بر بلندای کوه و آبشار پر خروش..
و شاهامه ها و خانه ها
و نامه ها و رمزها
وآتش و فروغ خفته در خواب و مورچه ها
و تو
و من که دیگر نیستیم در این میانه ها...
و کاوه و بهانه ها
و پالتوی سرخ آن قلمدان پر عطر و خاطره...
و من و تو .....
مطمئنه که دنیا زیباست...اما آدمهاش نه....اونهم بعد از ۳۲-۳۳ سال....
دوباره به دنیای خودش برگشته....بعد از ۵ سال....
میدونه که بازی های سختی را پیش رو داره....از تک سرفه هاش میفهمه...از سر گیجه ها هم....بازی های سختی پیش رو خواهد بود....
تو هم یادته؟...
دنیا مثل یک چرخ و فلک بزرگه...با دور های مختلف....عجب بازیهایی سخت رو در پیش رو داره...