تبليغاتX
باغ به باغ

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

حالم خوبه...شادم...آخر های شب (حدود ۱۱) مریم و آزاده با هم صحبت میکنند. یکهو میگم میتوینم بیاییم دنبالتون بریم یه جایی چایی بخوریم. و میریم...وقتی بهشون میرسیم ساعت ۱۲ شده. میزنیم میریم زردبند و بعد تا دو راهی اوشان...اماکن گیر میده...بنابراین جایی برای نشستن و چای خوردن نمی یابیم....باز خوبه که چای و لیوان و...از خونه آوردیم.

خلاصه میچرخیم و میخندیم و می خوریم....سر گردنه هم می ایستیم...بلال می خوریم...ساعت ۲ بامداده که تصمیم به برگشت میگیریم. بالاخره ساعت ۳ صبح تهرانیم. کلی شیطنت شبانه جلوی خانه علی اینا داریم. و بعد میریم سحری بخوریم...کجا؟خوب معلومه خونه بابا اینا....عجب شب خوبی بود. هنوز میشه شادی های کوچیک زندگی داشت....شاد بود....شاهین کجایی....حالم خوبه....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:16  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امشب میان کوچه ها

ابری تر از هر آسمان

بارانی تر از هر گونه ا ی

...

امشب مرا در آسمان

امشب مرا در ابرها

امشب مرا بی نام تو

....

فردا تو را بی عشق من

فردا تورا بی آسمان.

امشب مرا بی سرپناه

...

فردای دیگر عاشقی است

فردای دیگر روزنه

فردای دیگر من رها

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 2:0  توسط محمد رضا نوروزی  | 

رصد دختران...ساده و سخته براش...ساده است چون سالهاست که این کار را میکنه...آموزاندن براش کار سختی نیست...اما همش و در تمام شب حرف میزنه ....اونقدر که نتونه یک لحظه هم ساکت بمونه تا یاد خیلی خاطرات بیفته و اونوقت کم بیاره.....از اولین شب رصدی که مسئولیتش رو داشت...با هم بودند....اما امشب با هم نیستند....اونقدر حرف میزنه ُ میخنده ُ درس میده و...تا اینکه صبح میشه....بچه های قدیمتر پشت سرش جمع میشند....دلش خالی میشه ...حدس میزد که چی میخواهند بگند....و آذین میگه....ناگهان توی دلش خالی میشه....حیف که جاش خالیه...هم توی رصدُ ،هم توی رصد خونهُ هم توی دلش...
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:46  توسط محمد رضا نوروزی  | 

نمیدانم...شاید درست نباشه اما انجامش میدم...این روزها از بلاتکلیف بودن...نادان بودن(حتی برای مدت کوتاه) لذت میبرم....مسخره است نه؟!!! پس پستم رو اینطوری عوضش میکنم...

-...

-...

-...

-...

-...

-......

و ...

اما به هر حال خاطرش برام مونده...شیرین و زیبا و دوست داشتنی...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 5:7  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امشب میریم دیدن "مکبث" یک اپرای عروسکی زیبا...بعد از اون سالهایی که برای دیدن اپرا ها به سالن کوچک وابسته فرهنگی اتریش میرفتم(به همراه چند تا از عزیزترین دوستان)این اولین بار بود که اپرا میدیدم.(البته از نوع عروسکی اش) کار زیبایی است . مثل بیشتر کار های غریب پور. مریم و مسعود و شیرین و من.۴ نفری....

بعد میریم به سوی "سورن". نخستین بار توی سورن با یکی از دوستان نازنینم که حالا بیش از ۸ سال هست که ازش خبری ندارم شام خوردم. کاش میشد یک بار دیگر همدیگر رو ببینیم.اصلا معلوم نیست کجاست...یادش به خیر . "سورن" هنوز مثل قدیمهاست...باصفا و خلوت. امشب که بادی هم می وزد و چند شتک بارون هم میزنه واقعا سورن نتخاب خوبی بود برای شام خوردن...خوش گذشت....

و بعد هم خونه هستم....همش فکر کارای عقب مونده ام هستم....آمین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:10  توسط محمد رضا نوروزی  |