خلاصه میچرخیم و میخندیم و می خوریم....سر گردنه هم می ایستیم...بلال می خوریم...ساعت ۲ بامداده که تصمیم به برگشت میگیریم. بالاخره ساعت ۳ صبح تهرانیم. کلی شیطنت شبانه جلوی خانه علی اینا داریم. و بعد میریم سحری بخوریم...کجا؟خوب معلومه خونه بابا اینا....عجب شب خوبی بود. هنوز میشه شادی های کوچیک زندگی داشت....شاد بود....شاهین کجایی....حالم خوبه....
امشب میان کوچه ها
ابری تر از هر آسمان
بارانی تر از هر گونه ا ی
...
امشب مرا در آسمان
امشب مرا در ابرها
امشب مرا بی نام تو
....
فردا تو را بی عشق من
فردا تورا بی آسمان.
امشب مرا بی سرپناه
...
فردای دیگر عاشقی است
فردای دیگر روزنه
فردای دیگر من رها
...
-...
-...
-...
-...
-...
-......
و ...
اما به هر حال خاطرش برام مونده...شیرین و زیبا و دوست داشتنی...
بعد میریم به سوی "سورن". نخستین بار توی سورن با یکی از دوستان نازنینم که حالا بیش از ۸ سال هست که ازش خبری ندارم شام خوردم. کاش میشد یک بار دیگر همدیگر رو ببینیم.اصلا معلوم نیست کجاست...یادش به خیر . "سورن" هنوز مثل قدیمهاست...باصفا و خلوت. امشب که بادی هم می وزد و چند شتک بارون هم میزنه واقعا سورن نتخاب خوبی بود برای شام خوردن...خوش گذشت....
و بعد هم خونه هستم....همش فکر کارای عقب مونده ام هستم....آمین
