تبليغاتX
باغ به باغ

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

از رصد برمیگردیم. رصد خوبی بود. مثل بیشتر وقتها توی قصربهرام. بچه های مهدوی و فرزانگان هستند. چون شب غیر تعطیل هم بود خلوتی قصر خوب و دلپسند بود. آسمان اوایلش کمی اتبری و آزار دهنده بود اما از نیمه شب به بعد خوب و پرستاره است....طلوع خورشید هم که دیگر نگو....فقط فرقش این بود که اینبار برای اولین بار از اون بالا تنهایی طلوع را نمی دیدم( و دروغ چرا چندان هم از این موضوع لذت نمی بردم)...

اما وقت برگشت یکی از تلخترین خاطرات زندگی برایم رقم می خوره... حیف....از دست خودم خیلی...خیلی عصبانی هستم.یک حماقت تمام عیار از سوی من میتونست همه ی لذت این سفر را از بین ببره.شاید به دیده ی خیلی ها تقصیر از من نبوده...اما حتما(و حتما) تقصیر من بوده...همش دارم بازبینی رفتارم را میکنم.دیشب با همه ی کمر درد و دست دردم(که دومی همون لحظه شروع شد) تمام مدت داشتم به اون اتفاق فکر میکردم و به ناراستی کاری که کردم...باید یاد بگیرم...بیشتر و بیشتر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:54  توسط محمد رضا نوروزی  | 

شب خوشی را سپری میکنه.صبحش را توی جمعی بوده که بسیاری از معلمان و دوستان قدیمش را در آن دیده و مروری بر خاطرات زیبایش کرده. امروز صبح جشن بیستمین سالگرد سمپاد بوده.بیست سال....به همین سادگی
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:34  توسط محمد رضا نوروزی  |