تبليغاتX
باغ به باغ

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

امروز صبح خیاطان دربار آمده بودند.پارچه های حریر سبز و صورتی آورده بودند از جهت دوخت و دوز لباس تازه برای درختان.دادیم قد و بالای درختان را اندازه زدند.امر کردیم درست بگیرند تا بر تن و قامت درختان،لباس های بهاریشان زار نزند.امر کردیم گلهای کوچک شکوفهای ببرند و بر لباس بدوزند. زیبا و معطر و خوشرنگ .یک دو درختی را لباس تن کردند.زیبا شدند. دادم برای باقی هم بدوزند. خیاطان به کار مشغول شدند.لیک آمدن و گفتند که لباس ها را بهتر است کمی دیر تر بر تن درختان کنیم تا باران بهاری تمام شود و لباس ها تازه تر بمانند.با اکراه  پذیرفتیم. تا چند روز دیگر باید لباس های نو بر تن درختان برود و ما حظش را ببیریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:39  توسط محمد رضا نوروزی  | 

امر کردیم بروند گنجشکان و قمریان و بلبلان را جمع کنند و بیاورند نزد ما.همگی آمدند.لاغر شده بودند.زمستان براشان سخت بوده. تیمار دار دربار را امر کردیم به آنها رسیدگی شود.بعد به فراش خاصه ی دربار گفتیم همه را روزی چند ساعت بفرستد تا آوازشان را تمرین کنند و سازشان را کوک کنند.بهار که می آید باید برایمان بخوانند آنگونه که شایسته ی دربار معظم ماست. فراش رفت و مضغانچی را برای تعلیم آورد.پدر سوخته را دادیم حسابی فلک کردند.می خواهد آبروی ما را ببرد. خودمان دست به کار شدیم و بهترین رامشگران را صدا کردیم تا گنجشکان را و بلبلان را صبح های زود و دمدمای غروب به آواز خواندن وا بدارد. دیروز که یواشکی شنیدیم خوب می خواندند. ظن اقوی این است که تا آمدن بهار صدایشان رساتر و شادتر شود.

ملک الدوله آمد و کرنشی کرد و دلجویی ما را کرد و بعد وساطت فراش خاصه را کرد. با کلی اما و اگر قبول کردیم.(خودمان هم دلمان برایش تنگ شده بود.پدر سوخته حسابی در دلمان جایی دارد.) فی الفور آمد برای دستبوسی و عرض ارادت.قبولش کردیم.بهار که می آید باید این بازی ها را هم از خودمان در بیاوریم.

               

                  منبع عکس                            منبع عکس2

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:43  توسط محمد رضا نوروزی  | 

و امروز فرمودیم فراش خاصه را که پنبه زنها را خبر کند. خبر کرد.ابرهای تیره شده و خوابیده بر هم را دادیم پنبه زنها ی دوره گرد بزنند. آنها هم زدند.پدر سوخته ها هم چه خوب زدند. ابرها تپل شدند و سفید. آدم حظ بصر میگردش که نگاهشان کند.به هر یک پولی در خور دادم تا کیفور شوند دم عید. ابر ها ی زده شده و سفید را که می بینیم حالی می کنیم. 

                       

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:26  توسط محمد رضا نوروزی  | 

خوش‌حالم و خوش‌بختم... خوش‌بخت
وقتی که تو این جایی من حال خوشی دارم
از خواب تو می ریزم از عشق تو می بارم
ابریشمی ِ موهات خوش بختی مو می بافه
حتی اگه طوفان شه پیشِ تو هوا صافه
وقتی که تو این جایی هم قد خدا می شم
مثل گِرهی کورم با دست تو وا می شم
ابرا همه مست کردن بارونه که می باره
از بس که تو آزادی زنجیر عزاداره
خورشید اگه خورشیده از چشم تو می تابه
وقتی که تو این جایی شب عاشق ِ مهتابه
حال من و می فهمه دریایِ پر از ماهی
خوش حالم و خوش بختم از بس که تو دل خواهی
خوش‌بختی ِ من با تو ممتد و نفس کوبه
با تو همه جا اَمنه با تو همه چی خوبه
 
این ترانه را از اینجا برداشتم.بی اجازه.بس که زیبا و دلنشین بود برام تو این روزای عجیب بهاری.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 16:55  توسط محمد رضا نوروزی  | 

فرمودیم فراش خاصه ی بارگاه را صدا کنند. آمد.امر کردیم آب و جارو کنند تمام دیار را و  کردند. از سر شب تا صبح باران بود که بر دشت و دمن و  کوچه پس کوچه های شهر سرازیر بود. پس شهر به خیسی تمام در آمد .سفارش کردم فراش خاصه ی بارگاه را که این خیسی را از شهر دریغ نکنند تا بهار بیاید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 15:52  توسط محمد رضا نوروزی  | 

-عجب ماه گرفتگی ای بود. تو رصدش کردی؟

--نه.

-ا؟!!!چرا؟

--چشم گذاشتم تا ماه بره قایم بشه.

-!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 15:43  توسط محمد رضا نوروزی  |