نمی نویسم...مدتهاست که نمی نویسم....تا شاید تو بخونیش....اونچی که ننوشتنی است ولی خواندنی...نمی نویسم....اونهمه حرف را نگه میدارم تا تو بخونی...تا تو بفهمی....تا همه بفهمند...شاید...می خواهم بروم...آنقدر بروم که به خانه برسم درست برعکس کلاغ همه ی قصه های ایرانی...آیا میرسم؟آیا میرسیم؟می خواهم بروم...می خواهم بنویسم...می خواهم که بدانی...می خواهم که بفهمی....
پس نوشت: غیبت عشقه که ما رو میکشه....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 13:20  توسط محمد رضا نوروزی
|
