۱========
صبح می شود
و آفتاب غرقه در خون خویش
سرک می کشد
صبح تمام می شود
و آفتاب غرق می شود میان خون خود
و می رود
۲=========
فرو می خورم بغض همواره ام را
و فکر می کنم
چه ساده است رسیدنت
چه سخت است نگاه کردنت
و فکر می کنم
تو را خواسته ام،نخواسته ام ،فرو خورده ام بغض خویش را
تو را خواسته ام
نه خواسته ام
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 13:2  توسط محمد رضا نوروزی
|
