توی فرهنگسرای بهمن کارمون تموم میشه.مثل همه ی ۴ شنبه ها ی زمستانی تا ۷ اونجا هستیم.گروهی فعال و آینده نگر و شاد و پرانرژی...کار ها رو که تموم میکنیم طبق همیشه بچه ها منتظر میمونند تا با هم راه بیافتیم و راه می افتیم...اما من فقط تا انقلاب باهاشون همراه میشم. از اونجا با دوستی تازه پیاده راه میافتیم تا میدان توحید(آنوقت ها هنوز میدان بود)به توحید میرسیم.او به منزل رسیده و حرف ماتازه گل انداخته...پس می ایستیم و تا ۱۰ شب حرف میزنیم.از ادبیات و انجمنی که او در آن است...از بچه های انجمن و برنامه های پیش رو....و این آغاز ماجرایی است دیرپا و زیبا....راهی که سخت است ُنرفتنی است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:25  توسط محمد رضا نوروزی
|
