تبليغاتX
باغ به باغ - هزار و یک شب-شب31

باغ به باغ

هزار کاکلی شاد در چشمان توست...هزار قناری خاموش در گلوی من

حالم خوبه...شادم...آخر های شب (حدود ۱۱) مریم و آزاده با هم صحبت میکنند. یکهو میگم میتوینم بیاییم دنبالتون بریم یه جایی چایی بخوریم. و میریم...وقتی بهشون میرسیم ساعت ۱۲ شده. میزنیم میریم زردبند و بعد تا دو راهی اوشان...اماکن گیر میده...بنابراین جایی برای نشستن و چای خوردن نمی یابیم....باز خوبه که چای و لیوان و...از خونه آوردیم.

خلاصه میچرخیم و میخندیم و می خوریم....سر گردنه هم می ایستیم...بلال می خوریم...ساعت ۲ بامداده که تصمیم به برگشت میگیریم. بالاخره ساعت ۳ صبح تهرانیم. کلی شیطنت شبانه جلوی خانه علی اینا داریم. و بعد میریم سحری بخوریم...کجا؟خوب معلومه خونه بابا اینا....عجب شب خوبی بود. هنوز میشه شادی های کوچیک زندگی داشت....شاد بود....شاهین کجایی....حالم خوبه....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:16  توسط محمد رضا نوروزی  |