فرمودیم فراش خاصه ی بارگاه را صدا کنند. آمد.امر کردیم آب و جارو کنند تمام دیار را و کردند. از سر شب تا صبح باران بود که بر دشت و دمن و کوچه پس کوچه های شهر سرازیر بود. پس شهر به خیسی تمام در آمد .سفارش کردم فراش خاصه ی بارگاه را که این خیسی را از شهر دریغ نکنند تا بهار بیاید.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 15:52  توسط محمد رضا نوروزی
|
