امر کردیم بروند گنجشکان و قمریان و بلبلان را جمع کنند و بیاورند نزد ما.همگی آمدند.لاغر شده بودند.زمستان براشان سخت بوده. تیمار دار دربار را امر کردیم به آنها رسیدگی شود.بعد به فراش خاصه ی دربار گفتیم همه را روزی چند ساعت بفرستد تا آوازشان را تمرین کنند و سازشان را کوک کنند.بهار که می آید باید برایمان بخوانند آنگونه که شایسته ی دربار معظم ماست. فراش رفت و مضغانچی را برای تعلیم آورد.پدر سوخته را دادیم حسابی فلک کردند.می خواهد آبروی ما را ببرد. خودمان دست به کار شدیم و بهترین رامشگران را صدا کردیم تا گنجشکان را و بلبلان را صبح های زود و دمدمای غروب به آواز خواندن وا بدارد. دیروز که یواشکی شنیدیم خوب می خواندند. ظن اقوی این است که تا آمدن بهار صدایشان رساتر و شادتر شود.
ملک الدوله آمد و کرنشی کرد و دلجویی ما را کرد و بعد وساطت فراش خاصه را کرد. با کلی اما و اگر قبول کردیم.(خودمان هم دلمان برایش تنگ شده بود.پدر سوخته حسابی در دلمان جایی دارد.) فی الفور آمد برای دستبوسی و عرض ارادت.قبولش کردیم.بهار که می آید باید این بازی ها را هم از خودمان در بیاوریم.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:43  توسط محمد رضا نوروزی
|
