هوا که گرم میشه...حسابی که داغ میشه هوس بارون میکنم...همیشه...گاهی هم(فقط گاهی)یاد برف میافتم.دو سال قبل بود(گیرم یه چند روزی بیشتر از دو سال)توی گرمای تیر ماه یکهو دلم بارون خواست...آسمون هم یکهو حرف دلم و شنید و خلاصه زمین و زمان و به هم زد ....بارون اومد...شب...نیمه های شب بود...آسمون می بارید و دل من هم...این صدای سهیل نفیسی هم که همه چیز و با هم ژیوند میداد....شادی و غم وزیبایی و ....سهیل خان می خوند و بارون میبارید و....خلاصه به کاکلی که رسید دیگه دوام نیاوردم...هزار کاکلی شاد در گلوی من بود(حالا گیریم که همیشه هم شاد نبوده) اما به هر حال کلمه بود که نوک زبونم گیر میکرد....و ...کاکلی آمد...حالا...این شبای گرم تابستون دوباره واژه ها هستند که نوک زبونم بند اومدند و منتظر ژریدن هستند...من هم منتظر بارون و...
دو سال گذشت...به همین سادگی...به همین سادگی...به...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:18  توسط محمد رضا نوروزی
|
